![]() |
![]() |
|
| وقایع دانشگاه (نظر یادتون نره) |
|
سلام بچه ها
پست قبلی با تهدید مسولان بلاگفا به فیلتر شدن حذف شد از بچه هایی که نظرشون حذف شد بی نهایت شرمنده ام.... اونایی که عکسا رو میخوان بگن تا واسشون میل کنم. واسه این پست فقط یه داستان دارم براتون. این داستان جایزه بهترین داستان مسابقه بهرام صادقی رو برده(همین واسه خوندنش کافی باشه) ضمنا این داستان اولین نوشته ای که باعث شد اشک تو چشمام جمع بشه... گفتم شما رو هم از این لذت بی نصیب نذارم اگه میخوایید یه کم احساساتی بشید خواهش میکنم این داستان رو حداقل بخونید.... در آخر هم احساستونو واسم بگید از قبل ممنون ابر صورتی آن صبح سرد سوم دي ۱۳۶۰، فقط دوست داشتم به تكه ابري كه در لحظهي طلوع صورتي شده بود نگاه كنم. ما پشت سر هم از شيب تپه اي بالا مي رفتيم و من به بالا نگاه مي كردم كه ناگهان رگبار گلوله از روي سينه ام گذشت. من به پشت روي زمين افتادم، شش هايم داغ و پر از خون شدند و بعد از سه دقيقه،در حالي كه هنوز به ابر نارنجي و صورتي نگاه مي كردم، مُردم. هيچ وقت كسي را كه از پشت صخرههاي بالاي تپه به من شليك كرده بود، نديدم. شايد سربازي بيست ساله بود، چون اگر كمي تجربه داشت، ميان سه استوار و دو ستوان كه در ستون ما بود، يك سرباز صفر را انتخاب نمي كرد. مطمئنم شما هم لذت بردید... این پست رو بدون اخبار و موسیقی تمام میکنم راستی عیدتونم مبارک صالح |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 18:59 توسط نیکی |
|
|
سلام
بچه ها اینم از داستانک شماره ۵ بخونید و نظر بدید فرشته بيكار مردي خواب عجيبي ديد. او در عالم رويا ديد كه نزد فرشتگان رفته و به كارهاي آنها نگاه ميكند. هنگام ورود ، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تند تند نامه هايي را كه توسط پيك ها از زمين مي رسند، باز مي كنند و آنها راداخل جعبه هايي ميگذارند. مرد از فرشته اي پرسيد« شما داريد چكار ميكنيد » فرشته در حاليكه داشت نامه اي را باز مي كرد، جواب داد اينجا بخش دريافت است، ما دعا ها و تقاضاهاي مردم زمين را كه توسط فرشتگان به ملكوت ميرسد به خداوند تحويل ميدهيم مرد كمي جلوتر رفت . باز دسته بزرگ ديگري از فرشتگان را ديد كه كاغذهايي را داخل پاكت مي گذارند و آنها را توسط پيك هايي به زمين ميفرستند. مرد پرسيد شماها چكار ميكنيد يكي از فرشتگان با عجله گفت اينجا بخش ارسال است ، ما الطاف و رحمات خداوند را توسط فرشتگان به بندگان زمين ميفرستيم مرد كمي جلوتر رفت و يك فرشته را ديد كه بيكار نشسته. : مرد با تعجب از فرشته پرسيد شما اينجا چكار ميكني و چرا بيكاري فرشته جواب داداينجا بخش تصديق جواب است . مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب تصديق دعا بفرستند . ولي تنها عده بسيار كمي جواب ميدهند مرد از فرشته پرسيد مردم چگونه مي توانند جو اب تصديق دعاهايشان را بفرستند فرشته پاسخ داد بسیار ساده است، فقط كافيست بگويند: خدايا متشكريم با تشکر نظر یادتون نره نیکی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 4:55 توسط نیکی |
|
|
سلام بر همیه بچه هایه با احساس مرسی از نظراتتون اینم از داستانک جدید
تغيير دنيا بر سر گور كشيشي در كليساي وست مينستر نوشته شده است كودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم . بزرگتر كه شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد انگلستان را تغيير دهم . بعد ها دنيا را هم بزر گ ديدم و تصميم گرفتم شهرم را تغيير دهم. در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواد ه ام را متحول كنم . اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول خودم را تغيير داده بودم، شايد ميتوانستم دنيا را هم تغيير دهم
پس شما هم سعی کنید تو سال ۸۵ اول خودتونو تغییر بدید بعد بقیه چیزا رو میدونید دوباره ما رو شرمنده نظراتتون میکنید نیکی |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 4:48 توسط نیکی |
|
|
سلام
بازم ممنون که لطف میکنید و داستانکه که چه عرش کنم داستانایه منو میخونید دارم بازم جمع میکنم لطف میکنید با نظراتتون دلگرممون کنید.
هديه تولد مردي دختر سه سال هاي داشت . روزي مرد به خانه آمد و ديد كه دخترشگرا نترين كاغذ زرورق كتابخانه اورا براي آرايش يك جعبه كودكانه هدر داده است . مرد دخترش را به خاطر اينكه كاغذ زرورق گرانبهايش را يههدر داده است تنبيه كرد و دخترك آن شب را با گريه به بستر رفت وخوابيد .روز بعد مرد وقتي از خواب بيدار شد ديد دخترش بالاي سرش نشسته است و آن جعبه زرورق شده را به سمت او دراز كرده است . مرد تازهمتوجه شد كه آن روز، روز تولدش است و دخترش زرور قها رابراي هديه تولدش مصرف كرده است . او با شرمندگي دخترش را بوسيد و جعبه راازاو گرفت و در جعبه را باز كرد . اما با كمال تعجب ديد كه جعبه خالي استمرد بار ديگر عصباني شد به دخترش گفت كه جعبه خالي هديه نيست وبايد چيزي درون آن قرار داد . اما دخترك با تعجب به پدر خيره شد وبه اوگفت كه نزديك به هزار بوسه در داخل جعبه قرار داده است تا هر وقت غمگين بود يك بوسه از جعبه بيرون آورد و بداند كه دخترش چقدر دوستش دارد !!مرسی نیکی |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 4:9 توسط نیکی |
|
|
سلام
از لطف شما نسبت به داستانک ۱ ممنونم حالا شماره ۲ رو بخونید
آن سوي پنجره در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند . يكي از بيماراناجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . تختاو در كنار تنها پنجره اتاق بود . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخوردو هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد . آنها ساعت ها با يكديگرصحبت مي كردند؛ از همسر، خانواده، خانه ، سر بازي يا تعطيلاتشان با هم حرف ميزدند .هر روز بعد از ظهر، بيماري كه تختش كنار پنجره بود، مي نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي ديد، براي هم اتاقيش توصيف مي كرد . بيمارديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون، روحي تازه ميگرفت .مرد كنار پنجره از پاركي كه پنجره رو به آن باز مي شد مي گفت . اين پاركدرياچه زيبايي داشت . مرغابيها و قوها در درياچه شنا مي كردند و كودكانبا قايق هاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند . درختان كهن منظره زيبايي بهآنجا بخشيده بودند و تصويري زيبا از شهر در افق دوردست ديده م ي شد .مرد ديگر كه نمي توانست آنها را ببيند چشمانش را مي بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي كرد و احساس زندگي ميكرد .*** روزها و هفته ها سپري شد . يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردنآنها آب آورده بود ، جسم بي جان مرد كنار پنجره را ديد كه در خواب و با كمال آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمانبيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند .مرد ديگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اينكار را برايش انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد، اتاق را ترك كرد .آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد . حالا ديگر او مي توانستزيباييهاي بيرون را با چشمان خودش ببيند .هنگامي كه از پنجره به بيرون نگاه كرد ، در كمال تعجب با يك ديوار بلند آجري مواجه شد !××× مرد پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي كرده چنين مناظر د ل انگيزي را براي او توصيف كند؟ پرستار پاسخ داد شايد او مي خواسته به تو قوت قلب بدهد . چون آن مرد اصلأ نابينا بود و حتي نميتوانست اين ديوار را هم ببيندمرسی نیکی |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 3:32 توسط نیکی |
|
|
يك ساعت ويژه مرد ديروقت ، خسته از كار به خانه برگشت . دم در پسر پنج ساله اش را ديدكه در انتظار او بود :‐ سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم؟‐ بله حتمأ . چه سئوالي؟‐ بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول م يگيريد؟مرد با نا راحتي پاسخ دا د : اين به تو ارتباطي ندارد . چرا چنين سئواليميكني؟ ‐ فقط ميخواهم بدانم .- اگر بايد بداني، بسيار خوب مي گويم: ۲۰ دلار!۵ پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد . بعد به مرد نگاه كرد وگفت : ميشود ۱۰ دلار به من قرض بدهيد ؟مرد عصباني شد و گفت : ا گر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ، فقط اين بودكه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملأ در اشتباهي . سريع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خود خواههستي . من هر روز سخت كار م ي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقتندارم .پسر كوچك، آرام به اتاقش رفت و در را بست .مرد نشست و باز هم عصباني تر شد : چطور به خودش اجازه مي دهد فقطبراي گرفتن پول از من چنين سئوالاتي كند؟ بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر كوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده است . شايد واقعآ چيزي بوده كه او
براي خريدنش به ۱۰ دلار نياز داشته است . به خصوص اينكه خيلي كمپيش ميآمد پسرك از پدرش درخواست پول كند .مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد .‐ خوابي پسرم ؟ ‐ نه پدر ، بيدارم .‐ من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام . امروز كارم سخت و طولانيبود و همه ناراحت يهايم را سر تو خالي كردم . بيا اين ۱۰ دلاري كه خواستهبودي .پسر كوچولو نشست ، خنديد و فرياد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زيربالشش برد و از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد .
مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته ، دوباره عصباني شد و با ناراحتي گفت : با اين كه خودت پول داشتي ، چرا دوباره درخواست پولكردي؟ پسر كوچولو پاسخ داد : براي اينكه پولم كافي نبود ، و لي من حالا ۲۰ دلاردارم . آيا مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانهبياييد؟ من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم ... !!!نیکی نظر یادتون نره ها |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 2:39 توسط نیکی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو
|
| درباره وبلاگ |
این وبلاگ متعلق به هیچ گروهی نیست و فقط برای دل خودم می نویسم
|
| آرشیو موضوعی |
|
طنز داستان وقایع عمومی موسیقی تبلیغ جک حاشیه سینما و موسیقی روز دنیا برنامه امتحانات مقاله پاسخ به نظرات شما کتاب سیاسی داستانک پروکسی نامه های عاشقانه نیما
|
| نویسندگان |
|
نیکی dww فایر kidnap صبا شیوا st2 fofo-music |
|
RSS POWERED BY BLOGFA.COM طراح قالب صالح |