تبليغاتX
دانشگاه آزاد دورود (برق)
وقایع دانشگاه (نظر یادتون نره)
در زمانهای دور هنگامی که کودکی خرد بودم برای خرید نان به نانوایی رفتم.

نانوایی بمانند همیشه شلوغ بود و من هم کودکی خام و سرشار از زندگی.

در انتهای صف ایستادم و مشغول شیطنت و بازیگوشی....

تمام اعضای صف از این همه شیطنت و بازیگوشی به تنگ آمدند و تهدیدم کردند که اگر باز به شیطنتهایم ادامه دهم مرا داخل تنور نانوایی خواهند انداخت....


من هم به رسم کودکی بدون اعتنا به تهدید و نصایح بزرگترها به شیطنتهایم ادامه دادم.همواره پا به زمین می کوفتم و آواز ای ایران ای مرز پر گوهر مرحوم ((علی نقی وزیری)) را بی داد میکردم.

بزرگترها به رسم بزرگتری بازیگوشیهای کودک خردسال(بنده) را تاب نیاوردند و در پی عمل به تهدیدشان بر آمدند.


دستها و پاهای مرا گرفتند و لباسهایم را از تنم کندند...من ناله کنان فقان سر میدادم ولی هرگز طلب بخشش نکردم.

با وردنه تنم را خمیر کردند و روی بدن له شده ام کنجد ریختند بعد مرا با بیلی داخل تنور داغ نانوایی چسباندند.

من همانند نان تافتون به دیواره تنور چسبیده بودم و میپختم.چند حباب بزرگ روی بدنم مثل تمامی نانهای تافتون بوجود آمد.من نان تافتون رو بخاطر حبابهایش دوست داشتم چون میتوانسم آنها را بترکانم...


به هر روی آنها از وجودم قرص نانی طبخ کردند و دادنم به نان خشکی و بجایم دو تکه نمک گرفتند...

گاوها سال هاست مرا خورده اند.........

..........................................................................................................................................

اینا دیالوگایه مجبوبمه که یادم میاد امیدوارم شما هم کیفور شید
 احتمالا بهش اضافه میشه  اگه حافظه پوسیده ام یاری کنه






یه دیالوگ محشر از فیلم 21 گرم


می‌گن درست در لحظه مرگ 21 گرم از وزن کسی که داره می‌میره، کم می‌شه.
و مگه 21 گرم چقدر ظرفیت داره؟
مگه چی از ما کم می‌شه؟
مگه چی می‌شه اگه ما 21 گرم از دست بدیم؟
با رفتن اون چی می‌شه؟
مگه چقدر ارزش داره؟
21 گرم وزن… یک سکه پنج سنتی
وزن یک مرغ مگس خوار…یه تیکه شکلات
21 گرم چقدر وزن داره؟
این 21 گرم که از ما کم می‌شه وزن روح ماست. واقعا 21 گرم چقدر وزن داره؟ وزن «بودن» و «هستی» ما چقدره؟


- این پیرمرد موفق ترین وكیلیه كه دیدم ، ولی هنوز شبا تو دفترش می خوابه!

- با این همه پول دیگه خونه می خواد چیكار؟!!!!

بیرحمی تحمل ناپذیر ساخته برادران كوئن




خدا بزرگتر از اونه که با گناه کردن بشه ازش دور شد" (سید حسن به خواهر جوجه در فیلم زیبای زیر نور ماه)


از گوزنها بهترین فیلم کیمیایی، که کیمیایی بهترین دیالوگ نویس تاریخ سینمای ایرانه، و این دیالوگ بهترین دیالوگ تاریخ سینمای این مملکته:

 

 

وقتی رفتی نفهمیدم کی داره می ره، حالا که اومدی تازه می فهمم کی اومده...

ساعتها
ویرجینیا ( نیکول کیدمن ) و بچه خواهرش که کنجشک مرده ای در دست دارد قسد خاک کردن آن را دارند
آنجلیکا : آدما وقتی میمیرن کجا میرن
ویرجینیا : همونجایی که ازش اومدن
آنجلیکا : من نمیدونم از کجا اومدم
ویرجینیا : من هم همینطور

زن ها تا وقتی عاشق نشدن بهترین روانشناس ها هستند اما وقتی عاشق میشن
تبدیل به بهترین بیماران برای دکترهای روانشناس می شن.


بهروزوثوقی:           نمردیم وگلوله هم خوردیم


دیالوگ معروف فیلم مادر که عبدی بعد از مرگ مادرش میگوید مادر مرد از بس جون نداشت

فیلم خیلی دور ,خیلی نزدیک(رضا میر کریمی):
وقتی دکتر عالم(جراح برجسته مغز و اعصاب) شب بعد از اینكه با پسرش سامان(كه تومور مغزی داره و خودش مطلع نیست و دكتر هم با همه مجرب بودنش قادر به نجاتش نیست) صحبت میکنه حالش دگرگون میشهگفتگوی دکتر عالم با نسرین(دكتری كه در روستای مصر دوره طرحش رو میگذرونه ودکتر عالم شب رو مهمان نسرین...)
دکتر نسرین:درست میشه استاد ,خدا بزرگه....
دکتر عالم:خدا, اره خدا خیلی بزرگه ,خودمون بزرگش کردیم که تا هر وقت توی دردسر افتادیم یکی از راه برسه و بگه خدا بزرگه ,فقط اشکالش اینه که زیادی بزرگه
دکتر نسرین:شما حالتون خوب نیست استاد...
دکتر عالم: چطوره یه سرم بهم وصل کنی یا برام شعر بخونی یا ازم یه طرح بکشی بزنی به دیوار چه ادم های خوبی خدا هم که هست پس همه چی مرتبه,اخه دختر تو از زندگی چی میدونی؟ من خودم با همین دستا, همین دستا ادمهایی رو از مرگه حتمی نجات دادم ولی هیچوقت ندیدم سر و کله ی خدا اونطرفا پیدا بشه وقتی هم که بعضی ها زیر دستام مردن ادمهایی مثل تو گفتن خدا خواسته ,خدا بزرگه, خدا ارحم الرحمین
پس چرا خدا هیچوقت به من کمک نمیکنه ؟حالا که این بچه به کمک احتیاج داره چرا کاری از این دستها بر نمیاد؟
نسرین:استاد منو ببخشید ولی من فکر میکنم که این اقا سامان نیست که به کمک احتیاج داره....
و دكتر عالم رو به حال خودش تنها میذاره
بازیگران:مسعود رایگان(دکتر عالم), الهام حمیدی (نسرین)
یک دیالوگ مفرح

لورل : بهت گفته بودم می خوام ازدواج کنم؟

هاردی : با کی؟

لورل : خب معلومه با یه زن. تا حالا دیدی کسی با یه مرد ازدواج کنه؟

هاردی : آره!

لورل : کی؟

هاردی : خواهرم!


امیدوارم با خوندن این پست احساس نکنید وقتتون تلف شده

یا علی

راستی به درخواست دوستان عکسمم هم گوشه وبلاگ گذاشتم

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 1:41  توسط نیکی | 
روز انتخاب واحد بود .....تموم شده بود انتخاب واحد و من بودم....خسته و مستاصل

وقتی اومدم شهرمون بازم غربت رنگ باخت و پا به موطنم گذاشتم

به خونه که رسیدم یادمه دقیقا 500 تومن ته جیبم مونده بود

یادم افتاد که ای وای خرید مجله محبوبم از یادم رفته-قیمت مجله 300 تومن بود-

رفتم بگیرم یه پیرمرد  اومد جلو و گفت نوه ام  دلش بستنی خواسته پول همرام نیست

200 تومن بهم بده تا دلشو شاد کنم نمیدونم شاید اگه صالح 2 سال پیش بودم همیه

 پولمو میدادم  ولی ندادم... شاید بقیه گداها طرز فکرمو تغییر داده بودند

مجله مو خریدم-یادمه عکس هیچکاک رو جلد بود- برگشتم

پیرمرد و نوه اش رو دیدم بستنی در دست... هر دو شاده شاد

و من......دلم میخواست بمیرم

از اون روز از هیچکاک و دویست تومنی متنفرم چون منو یاد پیرمرد میندازن

٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬

من گمان میکردم

دوستی همچون سروی سبز.

چهار فصلش همه آراستگی است

                                         من چه میدانستم

هیبت باد زمستانی هست.

من چه میدانستم

سبزه ی پژمرده از بی آبی

سبزه یخ میزند از سردی دی

من چه میدانستم . دل هر کس دل نیست

قلبها صیقلی از آهن و سنگ 

                                             قلبها بی خبر از عاطفه اند

سخن از مهر من و جور تو نیست

سخن از متلاشی شدن دوستی است

و عبث بودن پندار سرور آور مهر

                                                                 

                                                                 حمید مصدق

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 20:23  توسط نیکی | 
سلام

این وبلاگ به زودی باز هم آپ میشود

در روز دعای باران تنها کسانی به کار خود ایمان دارند که با خود چتری می برند

                                                                                                            (آنتوان چخوف)

این پست نظر خواهی ندارد

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم مرداد 1386ساعت 3:37  توسط نیکی | 
بخونید...........

*نویسنده این مطلب -یعنی خودم- به هیچ وجه طعم فقر را نچشیده.غلط املایی هم اگه داره ببخشید

 

عید یعنی بابا میگوید گل نرگس دسته ای هزار تومان شده، گوشت کیلویی ۸ هزار تومان عید یعنی

 امسال هم لباس نو نداریم.یعنی بجز سرکه و سیر،بقیه لوازم هفت سین گران است. عید یعنی از لای

پلکهای نیم باز،بابا را تماشا کردن وقتی پشتش به ماست و شانه هایش آرام آرام تکان می خورد،یعنی

بقال محل دیگه نسیه قبول نمیکنه.عید یعنی قرض، یعنی یه قرص نان.حسرت خوردن پلو خورشت،

عید یعنی سبزی پلوی ما ماهی نداره، یعنی تماشای تام و جری با تلویزیون سیاه و سفید ۱۴ اینچ،

عید یعنی اشکنه، عید یعنی چشم به در ماندن تا یکی از همسایه ها خیرات و نذری بیاورد،یعنی دست

سرد مامان که نیمه شب عیدی هایت را از زیر بالشت بر میدارد،یعنی آرزوی پیدا کردن یه اسکناس سبز

هزاری تو خیابوون،عید یعنی عرق سرد روی پیشانی باب،یعنی خجالت مامان......

                                                                                                                        صالح

دوباره سیاه نوشتم شهین....خوب به خودم مربوطه......

امسال هم تکراری ....مثه قبل...مواظب باش خواننده ....ثانیه شمار مرگت داره رو به جلو حرکت میکنه

مواظب باش......

اما  ۲ عکس  برتر سال از دید من

۱-عمق فاجعه رو به وضوح میتونید تو چشماش ببینید (زلزله دورود)

 ۲ـچکار کنم...ازت بدم میاد خوب

ازت بدم میاد خوب

واسه حسن ختام هم یه نیایش خوشگل بخونیم شما هم یه آمین قشنگ بگید

الهی!

برای این فیلم-زندگی-

                 نار نگیریم

                                   اسکار،پیش کش

الهی!

هر لحظه به شکلی ایم و

                                   هر آن جانوری در ما زوزه میکشد

مستند سازا!

        روز قیامت چه محشری می شود

            بر سر این

               چند سکانس!

الهی!

جهان ،ترانه غمگینی شده است

و اندوه

بر فراز انسانیت مدرن

زوزه می کشد

در لبخند ژوکوند پست مدرن ما

نه زلالی مانده است، نه آرامشی

لبخندی در معنویت خود،لبخند

به مادیت چشم های ما

عطا بفرما

                     آمین

سال خوبی ور واسه همتون آرزو میکنم

دوست کوچکتون

صالح

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت 3:2  توسط نیکی | 
آرام باش، توکل کن، تفکر کن، سپس آستينها را بالا بزن، آنگاه دستان خداوند را مي بيني که زودتر از تو

 دست بکار شده است. ديگران را ببخش نه به اين علت كه آنها لياقت بخشش تو را دارند به اين علت كه

 تو لياقت آن را داري كه آرامش داشته به قول مارکزلبخند زبان بين اللملي است..... پس بخند دوسته

من... اره... دنيا ارزش غصه خوردن رو نداره همنوع ..................................

 

نمیدونم چرا نوشته بالا رو نوشتم چون خودم به آخرش اعتقاد ندارم به قول معروف چاخان کردم

چند وقتیه اصلا شاد نیستم اینو گفتم نه واسه اینکه واسم دلسوزی کنید

به نظر من زندگی مثه یه صفحه گرامافون میمونه که هر چی بیشتر میمونه بیشتر خط میفته و روشو

کثافت میگیره.... از زندگی متنفرم

راستی ولنتاین تهوع آور هم دوباره رسید نمیدونم چرا ازش بدم میاد شاید به عشاق حسودیم میشه

شایدم چون کسی رو ندارم که دوستش داشته باشم ازش بدم میاد

 ولی بازم مبارکتون باشه(کوفتتون)

راستی اگه میخواید بیشتر با من افکار اعتقادات و علایقم آشنا شید یه سر به صفحه کلوبم بزنید

http://www.cloob.com/browse.php?id=401891

شاد باشید و خوشبخت

صالح

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 22:30  توسط نیکی | 
سلام بچه ها

از اینکه یه کم دیر آپ کردم ببخشید...

یه مطلب تو مجله محبوبم همشهری جوان دیدم که بدجوری کیفورم کرد الان مجله رو آوردم و دارم

میتایپم ضمنا این نوشته ، مال احسان رضاییه.. بخونید

                                   دروغگوی قدیمی ، سلام پینوکیو

پینوکیو سلام!این نامه را برای تو مینویسم و چون آدرستو ندارم تو مجله چاپ میکنم . شاید بخونی.

کجایی تو پینوکیو ؟ شنیدهام جدی جدی آدم شدهای و رفته ای به دنیای آدم ها. می دانستم، از همان

اول که آرزو داشتی پسر واقعی بشی میدانستم. آNم ها همین طوری هستند دیگر. در دنیایشان نه از

فرشته مهربان خبری هست،نه از شهر بازی بچه ها ، نه از مهربانی پدر ژپتو،نه از درخت پول و نه از باقی

 تخیلات . آن جا حتی گربه نره و روباه مکار هم پیدا نمیشوند. توی دنیای آدم ها هر چقدر هم حقه باز

ودغل باشی،باز می توانی خودت رو ادم جا بزنی و هر چقدر هم دروغ  بگویی دماغت دراز نمیشود.آخر

تو رفته ای دنیای آدم ها چکار؟با آن ساده لوحیت چطور میتونی تو دنیای آدم ها دوام بیاوری. تو که خودت

 دیدی توی همان کارتون آدم ها چه بلایی سرت آوردن یک بار تبدیلت کردند به الاغ، یک مدت عروسک

خیمه شب بازیت کردن،یه بار هم نزدیک بود بیندازنت توی آتش. حالا چرا اینقد اصرار داشتی آدم

 بشوی،خودم هم نمیدانم. میماندی تو کارتون شیطنتت را میکردی! چرا نماندی؟ چرا رفتی و با رفتنت

 کارتون رو هم تموم کردی ؟فکر نکردی ما هم بدون تو و باقی کودکیمان،مثل خودت آدم میشویم و

 غرق در دنیای آدم بزرگها؟؟

پینوکیو !رفیق قدیمی من از دنیای آدم ها خسته شده ام.نشسته ام اینجا روبروی صفحه تلویزیون،

منتظرم تا تو بیایی و با جینا توی تیتراژ قدم رو بروی و کارتون دوباره شروع شود...*

* اگر  می خواستید کپ بزنید حداقل آدرس وبلاگ و نویسنده شو بزارید چون نصفه شب تایپش کردم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یه میل بلند داشتم از شهین خانم که کلی عصبیم کرد  تر جیح دادم جوابشو تو وبلاگ بزارم چون موضوع

میل من اعتقاداتم و وبلاگه......

شهین خانم شاید الان که داری وبلاگ حقیر منو میخونی داری تو لاس وگاس همبرگر مک دونالد و

نوشابه کوکا کولا میخوری،پدر بعد از خوردن ویسکی مسکو ۱۹۳۰ داره پیپ میکشه و شهداد-که احترام

زیادی واسش قایلم- داره نیویورک تایمز می خونه و  به حماقت رییس جمهور محبوب ما میخنده، و

 شه بانو هم داره از اچ دی تی وی  تون جدید ترین فشن رو میبینه .......

اینجا لرستانه..... یه استان محروم که به قول بچه ها مردمش ذخایر انقلابن و هر موقع نفت تموم بشه ما

رو میسوزونن.. اینجا جز سه استانیه که بالاترین آمار بیکاری رو داره .. شما اچ دی دارید ولی بعضی از

مردم اینجا پول خریدن چسب رنگی کننده تلویزون توشیبا ی ۱۴ اینچ سیاه سفیدشون رو هم ندارن...

اونجا به بیکاراشون ماهیانه پول میدن ولی اینجا ساعت ۶ صبح سر رفتن سر کار کارگری ساختمون

دعواست.....

شهین خانم ! ما نهلیست نیستیم چون اگه بودیم هممون تا حالا خودکشی کرده بودیم بد نیست یه

نگاه رو قوطی کوکا کولات بندازی  حالا بر عکسش کن  چی نوشته؟ اره ممکنه تعجب کنی....

 لا محمد لا مکه

ما به دینمون و اعتقاداتمون پایبندیم....

کلی از جوونای این مملکت معتادن اونایی که کلاس بالان با کریستال و اسید و اشک شیطان حال

میکنن ولی تو جا های محروم که میای میبینی جووناش حتی پول خریدن تریاک رو هم ندارن

کراک و تمچیزک میزنن-کراک ماده ای که استخونو پوک میکنه-و بعد از مدتی میمیرن.... تازه مرده شون

رو هم نمیشه شست چون استخوناشو تجزیه میشن ....  اره این حقیقت عریان جامعه ماست..

شهین خانم! اینجا ایران است.... اینجا لرستان است

صالح

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تو آرشیو فیلمام مخمصه رو دو باره دیدم که دنیرو و آل پاچینو بازی میکنن و فکر کنم اسکورسیزی

 کارگردان باشه یه دیالوگ محشر دنیرو میگه که هنوز تو کفشم...

(به کسی دل نبند که نتونی تو حین گرفتاری در عرض سی ثانیه ولش کنی و بری)

منتظر نظراتتون

صالح

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 1:59  توسط نیکی | 
سلام

گور پدر اداره برق!!!!!!!!!میگید چرا چون من دو شبه دارم تا آخرین لحظه میرم یه دفعه همه چی میپره

یه اتفاق دیگه هم واسم افتاده که نه من حوصله تعریف کردنشو دارم نه شما حوصله شنیدنشو.....

بگذریم.... اول جواب تارا خانمو بدم: من تا موقعی که دانشجویه اینجا بودم انقدر وقایع نوشتم که ۲ بار

توبیخ شدم میگید نه برید پرونده امو ببینید... آقا این گوی و اینم میدون هر که میتونه بنویسه بیاد....

یه نویسنده فعال بهتر از ۸۰۰ نویسنده بیکار ه که ..مگه نه؟ نه.....خوب نه هر چی شما بگید

 ولی مطالب امروز.....

پست قبلی که استحضار دارید چقد جنجالی شد من که اینقده انتقاد شنیدم که یه روزه حذفش کردم

نشستم فکر کردم دیدم کاملا حق با شماست بعضی ا بیش از حد احساساتی هستن(مثه خودم)

و ممکنه ناراحت بشن به هر حال من لینکشو واسه اونا که میخوان ببینن میزارم

دیگه عواقبش به عهده خودتونه......

جنینی که تو خیابوونی تو اصفهان انداختند کلیک کنید

من شرمنده بچه هایی هستم که نظرشونو حذف کردم شهین تو نظرش در مورد عکس گفته بود که انگار

هنوز باور نداره که بیرون شکم ـمادرشه()ـو چقد آروم خوابیده..............................نظرت عالی بود

 شهین خانم

یکی از بچه ها خبر اعتصاب غذای دانشجویان  دانشگاه سهند تبریزو بهم رسوند چند تا عکس هم میل

کرد که میزارم ببینید از اینا یاد بگیرید سیب زمینی هااااااااااااااااااا مرسی حمید رضا جان

۲.

هر کس بقیه رو خواست بگه میل کنم....

اینم یه کلیپ از فیلم میم مثه مادرکلیک کنید

اینم از کلیپ و آهنگ صوتی جدید منصور

کلیپ کلیک کنید    آهنگ صوتی اول کلیک تو صفحه بعدی داون لود

باور کنید اصلا حوصله آپ دیت نداشتم فقط  به عشق بچه هایی که میان اینجا اپ کردم

ضمنا من هم به عنوان یه جوان لر قضیه کاریکاتور ها رو به شدت محکوم میکنم میدونم با اقداماتی که

بچه ها کردن دیگه از این غلط ها نمیکنن واسه اطلاعات بیشتر اینجا ها بریدلر بلاگ و آقا رضای خرم آبادی

راستی یه آف از همین اقا رضای عزیز داشتم گفتم شما هم از این جمله فوق

العاده لذت ببرید البته من از رو کتاب ویرانی البر کامو کپ زدم

وقتی به گورستان رفتم فکر کردم همه چی تموم شده ولی دیدم اونجا هم زندگی جریان داره

                                                                                                                             آلبر کامو

یا علی

صالح

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 2:4  توسط نیکی | 
پست حذف شد

از ۱۰۳ نفری که دیروز وبلاگو دیدن و از ۱۳ نفری که نظر دادن شرمنده ام

فردا شب با یه پست اصلاح شده میام

این پست نظر خواهی ندارد......

صالح

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1385ساعت 3:35  توسط نیکی | 
سلام

از دیشب تا حالا که این عکس رو دیدم خوابم نبرده یه جوری قفل کردم........

به قول اسپینوزا بعضی وقتا اینقد عصبانی میشوی که عصبانیت حتی اجازه حرف زدنم بهت نمیده

عکس یکم نا مفهومه سیو کنید اول بعد نوشته هارو با دقت بخونید

اگه شما هم رگه هایی از انسانیت تو وجودتون باشه حتم دارم مثه من میشید چیزی که فکر نکنم

تو وجود آدمهای پستی مثه فروشندگان این بچه ها وجود داشته باشه

هر روز که میگذره بیشتر می فهمم که این زندگی چقد لجنه

نظرتون فقط واسه آروم کردنم بنویسید

یا علی

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 18:5  توسط نیکی | 
سلام بچه ها

پست قبلی با تهدید مسولان بلاگفا به فیلتر شدن حذف شد از بچه هایی که نظرشون حذف شد بی

نهایت شرمنده ام....  اونایی که عکسا رو میخوان بگن تا واسشون میل کنم.

واسه این پست فقط یه داستان دارم براتون.

این داستان جایزه بهترین داستان مسابقه بهرام صادقی رو برده(همین واسه خوندنش کافی باشه)

ضمنا این داستان اولین نوشته ای که باعث شد اشک تو چشمام جمع بشه...

گفتم شما رو هم از این لذت بی نصیب نذارم

اگه میخوایید یه کم احساساتی بشید خواهش میکنم این داستان رو حداقل بخونید....

در آخر هم احساستونو واسم بگید از قبل ممنون

ابر صورتی

آن صبح سرد سوم دي ۱۳۶۰، فقط دوست داشتم به تكه ابري كه در لحظه‌ي طلوع صورتي شده بود نگاه كنم. ما پشت سر هم از شيب تپه اي بالا مي رفتيم و من به بالا نگاه مي كردم كه ناگهان رگبار گلوله از روي سينه ام گذشت. من به پشت روي زمين افتادم، شش هايم داغ و پر از خون شدند و بعد از سه دقيقه،‌در حالي كه هنوز به ابر نارنجي و صورتي نگاه مي كردم، مُردم. هيچ وقت كسي را كه از پشت صخره‌هاي بالاي تپه به من شليك كرده بود، نديدم. شايد سربازي بيست ساله بود، چون اگر كمي تجربه داشت، ميان سه استوار و دو ستوان كه در ستون ما بود، يك سرباز صفر را انتخاب نمي كرد.
پدرم آرزو داشت مثل برادر پزشكم به استراليا بروم. اما شايد من استعدادش را نداشتم. آخر تابستان به محض اينكه ديپلم گرفتم، فرودگاه تهران بمباران شد. جنگ شروع شده بود. مادر نه ماه در خانه حبسم كرد. هر روز برايم روزنامه و گاهي كتاب مي خريد. بالاخره يك روز خسته شدم و با پروانه در پارك قرار گذاشتيم. پروانه را از سال دوم دبيرستان مي شناختم و سال چهارم قول داده بوديم براي هميشه به هم وفادار باشيم. پروانه موهاي نارنجي قشنگي داشت و هميشه رژ مسي براق مي زد. سال سوم دبيرستان وقتي براي اولين و آخرين بار بعد از ظهري يواشكي به خانه شان رفته بودم، موهايش را ديدم.
هنوز شيشه عطر كادو شده اي را كه سر راه خريدم و نامه اي را كه در نه ماه حبس خانگي نوشتنش را تمرين مي كردم، به پروانه نداده بودم كه گشتي هاي داوطلب ما را گرفتند. تا وقتي ما را عقب استيشن سوار مي كردند، هنوز نفهميده بودم چه اتفاقي افتاده است. بعد از آن هم فقط به ناخن هايم نگاه مي كردم كه چشمم به چشم پروانه نيفتد.
او را با سر و صدا تحويل خانواده اش دادند و مرا به بازداشتگاهي بردند كه جنوب شهر بود، اما درست نمي فهميدم كجاست. وقتي پروانه را جلوي خانه شان از استيشن پياده كردند، يكي از همسايه ها پنجره اش را باز كرده بود و ما را نگاه مي كرد. تا وقتي راه افتاديم هنوز آنجا بود. داخل سلولم قلب بزرگي را با چيزي نوك تيز روي ديوار كنده بودند. يك طرف قلب كج شده بود. دو روز پاهايم را دراز كرده بودم و به در نگاه مي كردم. بالاخره آمدند و مرا به پاسگاهي بيرون شهر بردند. پاسگاه ديوارهاي آجري داشت كه بالاي سرشان سيم خاردار كشيده بودند. آنجا با عده‌ي زيادي كه سرهايشان را تراشيده بودند سوار اتوبوس شديم و به پادگان آموزشي رفتيم. شانزده ساعت بعد كه جلوي دروازه ي پادگان پياده شديم، گروهباني ما را به خط كرد و آن قدر دور پادگان دواند كه تا يك هفته بعد مي لنگيدم. همه سربازان فراري بوديم. شب بعد از اينكه آبگوشت رقيقي به ما دادند، دوباره به خط مان كردند و لباس هايي بين همه تقسيم كردند كه مثل كيسه گشاد بود.
آخرين باري كه پدر و مادرم را ديدم، لحظه بود كه اتوبوس ما دور ميدان آزادي مي چرخيد تا به طرف پادگان آموزشي برويم. آن دو كنار يكي از باغچه هاي دور ميدان ايستاده بودند و وقتي مرا ديدند برايم دست تكان دادند. سربازهاي ديگر هم با سرهاي تراشيده از پشت شيشه براي آن دو دست تكان دادند. پدر و مادرم خنديدند و جلوتر آمدند و براي همه ي ما دست تكان دادند.  ما هم از جايمان نيم خيز شديم و براي پدر و مادرم دست تكان داديم. نمي دانم از كجا مي دانستند اتوبوس ما آن ساعت از ميدان آزادي مي گذرد. پنج ماه بعد كه گلوله ها سينه ام را سوراخ كردند. نامه اي كه نه ماه براي نوشتنش فكر مي كردم، هنوز توي جيب شلوارم بود. شيشه ي كادو شده عطر را همان موقع در بازداشتگاه گرفته بودند.
من ساعت ها كنار بوته ي خشكي كه شبيه سراسب بود و سنگ بزرگي كه رنگ سبز عجيبي داشت، ماندم. ابر صورتي كم كم نارنجي و زرد شد و بعد به كلي ازميان رفت. ستون ما در عمق خاك دشمن راهش را كم كرده بود و وقتي رگبار گلوله ها شليك شد، هيچ كس نتوانست مرا با خود عقب ببرد. بعد از ظهر عراقي ها امدند و مرا با استيشن به سردخانه بردند. آنها مرا لخت كردند و همه جايم را گشتند. حتما مرا با جاسوس يا كس ديگري اشتباه گرفته بودند، چون تصميم گرفتند دفنم نكنند.
چهار هفته داخل كشوي فلزي بزرگي كه سقفش لامپ مهتابي داشت، ماندم. هر بار كشور را بيرون مي كشيدند لامپ روشن مي شد. بارها چند  نفر را آوردند تا مرا ببينند. بعضي ها دستبند داشتند و بعضي ها هم دست هايشان آزاد بود. اما از آخر هيچ كس مرا نشناخت. همه سرشان را تكان مي دادند و مي رفتند. روزهاي آخر بود كه دو نفر ديگر را آوردند و داخل كشوهاي كناري گذاشتند. ناخن هاي دست هر دوشان را كشيده بودند و پوست شان پر از لكه هاي آبي سوختگي بود. سه روز بعد هر سه ي ما را با آمبولانسي كه شيشه هايش را رنگ زده بودند به گورستان خلوتي بردند. هيچ كدام از گورها سنگ قبر نداشت. جاي ما از قبل آما ده شده بود مرا داخل قبر انداختند و دو اسير ايراني كه لباس زرد تن شان بود، رويم خاك ريختند. بعد كپه‌ي خاكي به اندازه‌ي قدم درست كردند كه كنار كپه هاي بي شمار ديگري بود.
هيچ يك از كپه هاي خاكي اسم نداشت. فقط يك پلاك سبز كه رويش شماره هاي سفيدي حك شده بود، بالاي هر كپه فرو كرده بودند. درامتداد قبرهاي بي نام، رديفي از درختان اوكاليپپتوس سايه مي انداختند. برادرم در نامه هايي كه مي فرستاد هميشه مي نوشت، استراليا پر از درختان اوكاليپپتوسب است و هيچ ايراني ديگري اينجا نيست.
آن طرف درختان باريك اوكاليپتوس يك ساختمان دو طبقه سيماني بود. كساني كه گاهي از پنجره هاي ساختمان سرك مي كشيدند، احتمالاً‌ مي توانستند پلاك هاي سبز روي هر كپه ي خاكي را ببينند. آن سوي ديگر گورستان مزرعه ي بزرگي بود كه در دور دست هايش، خط باريك و درازي از سيم هاي خاردار حريم  آن را نشان مي‌داد. صبح ها عده اي را با تريلر مي آوردند.
تا روي مزرعه كار كنند و بعد از ظهرها كه از كنار گورستان مي گذشتند جمله هاي فارسي برده بريده اي شنيده مي شد. غروب هشتاد و هفتمين روز كه سايه ي اوكاليپتوس ها تا انتهاي گورستان مي رسيد، سه نفر كه براي كندن قبرهاي تازه آمده بودند، پنهاني سر قبر من آمدند و يك پياز لاله را كنار پلاك فلزي كاشتند. معلوم نبود آن پياز را از كجا آورده اند، اما مسلماً مرا با كس ديگري اشتباه گرفته بودند. آدمي كه حتماً خيلي مهم بوده و با كاشتن گل لاله سر قبرش احساس رضايت و افتخار مي كردند.از فردا اسيراني كه با لباس هاي زرد به مزرعه مي‌رفتند، به كپه ي خاكي من خيره مي شدند و با حركت آرام تريلر سرهايش با هم به اين سو مي چرخيد.
پياز لاله آرام آرام ريشه دواند و ساقه اش از خاك جوانه زد. هفت روز بعد، سه افسر عراقي كه بند پوتين هايش را دور ساق شلوارشان كرده زده بودند، آمدند و بالاي كپه‌ي خاك ايستادند. آنها پياز گل و حتا پلاك سبز را از خاك بيرون كشيدند. شايد براي پاك كردن اثر پرستشگاه اسيران بود كه دستور دادند بولدوزرها درختان اوكاليپتوس را هم از ريشه در آوردند. بيل آهني حتي ما را هم از خاك بيرون كشيد و روي هم ريخت. در تمام اين مدت از سمت ساختمان سيماني صداي فريادهاي فارسي و عربي كه از هم بلندتر مي شدند، شنيده مي شد. از آخر ما را با بيل مكانيكي پشت چند كاميون ريختند. وقتي كاميون راه افتاد، هنوز صداي حركت ماشين هايي كه آرامگاه ما را صاف مي كردند، شنيده مي شد. انگشتان دست چيم براي هميشه آنجا زير خاك ها باقي ماند.
كاميون ها تا بعد از ظهر يكسره مي رفتند، قبل از غروب به جايي رسيديم كه كوه هاي بلندي داشت. كاميون ها در حياط پاسگاه دور افتاده اي پارك كردند ديوارهاي حياط را با دوغآب سفيد كرده بودند. آفتاب غروب از دروازه ي پاسگاه داخل مي تابيدو مربع سرخي روي ديوار حياط درست كرده بود. دو روز همانجا مانديم و مربع سرخ هر غروب روي ديوار پاسگاه نقش بست. صبح روز سوم دوباره راه افتاديم. جاده پرشيب و سنگلاخي بود و ما گاهي از الاغ هايي كه از كنار جاده مي گشتند، عقب مي مانديم. نزديك ظهر به دره ي عميقي رسيديم كه ميان كوه هاي جنگلي محصور بود. آنجا ما را داخل گودال درازي كه شبيه كانال بود ريختند. گودال از پيش آماده شده بود. عصر همان روز كاميون هاي ديگري آمدند و عده اي را كه تازه تير باران شده بودند روي ما ريختند. لباس هاي گشاد آنها خون آلود و سوراخ سوراخ بود و از بعضي ها هنوز خون تازه بيرون مي زد. بعد بولدوزرها آمدند و كانال را با خاك پوشاندند.
درست روي گردنم سرزني افتاده بود كه موهاي خرمايي بلندش دور صورتش پيچيده بود و چشمانش را مي پوشاند. پاهاي لاغر و سفيد مردي روي سينه ام افتاده بود و دهان بازيكي ديگر به شكمم چسبيده بود. من هم با كمر روي سينه ي مردي افتاده بودم كه استخوان هاي دنده اش خورد شده بود. اين آشفتگي خيلي طول نكشيد. شصت و پنج روز بعد گروهي سرباز و درجه دار آمدند و با عجله خاك ها را كنار زدند تا جاي ما را پيدا كنند. آنها كه دستمال هايي دور دهانشان بسته بودند، همه را به سرعت پشت كاميون ها ريختند. شايد كسي آنجا را به سازماني لو داده بود و حالا بايد اثرش پاك مي شد.
راه كه افتاديم سربازها داشتند گودال دراز و خالي را با تايرهاي كهنه پر مي كردند و رويش را با خاك مي پوشاندند.
آن شب كه كاميون ها از جاده هاي كوهستاني مي گذشتند. بوي خوبي مي آمد. چوپان شبگردي در دامنه ي كوه آتش روشن كرده بود، جلوتر رديف كندوهاي چوبي در دامنه ي ديگري زير نور مهتاب بودند. هوا پر از بوي گياهان وحشي و حشرات بود.
اگر پروانه آنجا بود تا صبح نمي خوابيديم. روي تختي كه ملافه هاي تميز داشته باشد. دراز مي كشيديم و به سوسك هاي شب تابي نگاه مي كرديم كه از پنجره ي باز توي اتاق مي آيند و خاموش روشن مي شوند. كمي بعد هوا ابري شد و باران گرفت. من روي بقيه بودم و استخوان هايم خيس شد. صبح وقتي شفق از پشت درختان نوك كوه بالا مي آمد به جايي كه منتظرمان بودند، رسيديم. كاميون از تپه اي پايين پيچيد و دشت در نور كمرنگ آسمان پيدا شد. دشت با سوراخ هاي بي شماري كه در آن كنده بودند، شبيه شانه ي عسل بود.
آفتاب كه بالا مي آمد، مرداني كه ماسك زده بودند آمدند و ما را داخل قبرها ريختند. از اينكه به ما دست بزنند نفرت داشتند، بيل هاي درازي داشتند و ما را هل مي دانند تا توي يك قبر بيفتيم. داخل قبر من دست ديگري را هم انداختند  كه دور انگشتريش حلقه اي زنگ زده بود. دندان هاي مصنوعي مردي كه در كاميون كنارم بود، از دهانش بيرون افتاده بود. يكي از سربازها كه به سرعت مي گذشت با نوك پا آن را توي قبر من انداخت. دندان ها سياه شده بودند و رويشان خون خشك شده چسبيده بود. ناخن‌هاي دستي كه حلقه داشت كبود بود. كمي بعد استخوان دراز ساق پاي كس ديگري را هم پايين انداختند. وسط ساق، بر آمدگي كوچكي وجود داشت انگار آن را از وسط به هم چسبانده بودند. حتماً قبلاً پايش شكسته بوده، اما من هيچ وقت جايم نشكسته است، چون مادرم وسواس داشت و از بچگي مواضب بود بازي هاي خطرناك نكنم.
پيدا بود قبرها را شتابزده كنده اند. ديوار قبر من كاملاً كج در آمده بود و كف آن بر آمدگي داشت. اگر زمين را دو سه بيل عميق تر كنده بودند، حتماً گورستان باستاني را كه فقط دو وجب پايين تر بود كشف مي كردند. درست زير قبر من، گور شاهزاده اي آشوري بود كه شمشير دراز مفرغي اش را با دو دست روي سينه اش گرفته بود و اگر آن را كمي بالا مي آورد نوك شمشير ميان دو استخوان لگنم فرو مي رفت.
مثل بار اولي كه دفن شدم، روي قبرم كپه خاكي به اندازه ي قدم درست كردند و روي آن پلاكي با چند شماره ي سفيد فرو كردند. روز بعد باران گرفت و دو هفته بعد زمين سبز شد. علف هاي وحشي بارها خشك شدند و فروريختند و دوباره سبز شدند. دو هزار و هشتصد و شصت و چهار روز آنجا ماندم. ريشه هاي گياهان وحشي از ديواره‌ي قبر آويزان شده بودند و شاهزاده ي آشوري همچنان شمشيرش را دو دستي گرفته بود. يك روز باز هم عده اي با بيل هايشان آمدند  و قبرها را باز كردند و ما را داخل كيسه هاي سفيد ريختند. روي هر كيسه شماره اي مي چسباندند. كيسه ها را بار كاميون زردي كردند و تا شب مي راندند. ما بر مي گشتيم. هنوز در خاك دشمن بوديم ولي در دور دست ها آسمان ايران ديده مي شد. وقتي به مرز رسيديم هوا تاريك شده بود. در پاسگاهي كه داخل خاك ايران بود، چند كاميون بزرگ زير نور افكن هاي بلند منتظرمان بودند. اگر پدر و مادر يا پروانه مي دانستند، برگشته ام حتماً آنجا منتظرم بودند. اما هيچ كس نبود. مثل چهار شنبه سوري سالي بود كه از دو روز پيش براي آتش بازي چوب جمع مي كرديم، اما عصر باران گرفت و چوب ها خيس شدند. همه به خانه‌هايشان برگشتند و هيچ كس نماند.
ما را داخل كاميون ها چيدند و به فرودگاه بردند، آنجا مرا با همه‌ ي بار اضافه اي كه از استخوان هاي بيگانه داشتم سوار هواپيما كردند و پرواز كرديم. وقتي در تهران به زمين نشستيم هوا ابري بود. آنها ما را داخل يكي از انبارهاي بزرگ فرودگاه مهر آباد بردند. همان جايي كه وقتي ديپلم گرفتم بمباران شد. آنها در بزرگ انبار را بستند و ما را از كيسه هاي شماره دار، بيرون آوردند. كف انبار پر از تابوت هاي يك شكل بود و ما را به دقت داخل تابوت ها مي چيدند. بعضي ها دورتر ايستاده بودند و گريه مي‌كردند. وقتي كارشان تمام شد، روي هر تابوت پرچم بزرگي انداختند و جلوي آن يك عكس چسباندند. روي تابوت من عكس جواني را چسبانده بودند كه سبيل نازك داشت. من در عمرم هيچ وقت سبيل نداشتم، پيدا بود كه جايي در خاك دشمن شماره‌ي من اشتباه شده است.
سربازهايي كه لباس هايشان گشاد نبود و واكش هاي سرخ از شانه شان آويزان بود، تابوت ها را يكي يكي بلند كردند و در محوطه باز و بزرگ بيرون انبار چيدند. جمعيت زيادي اطراف محوطه جمع شده بود. خيلي هايشان گريه مي كردند و بعضي ها عكس قاب گرفته ي جواني را سر دست شان بلند كرده بودند. پدر و مادرم بين آنها نبودند. اثري هم از پروانه نبود. اگر چهره اي داشتم، شايد كسي پيدا مي شد كه مرا بشناسد. فيلم بردارهاي زيادي داخل محوطه كه سربازها آن را محاصره كرده بودند، مي آمدند و از همه چيز فيلم مي گرفتند. كسي هم پشت تابوت ها بر جايگاه بلندي ايستاده بود و براي مردم سخنراني مي كرد.
وسط جمعيت يك چهره‌ي آشنا بود. عكس جواني بود كه موهاي خرمايي داشت و لبخند زده بود. عكس خودم بود. پير زني كه روي سري قهوه اي داشت آن را بالايس سرش گرفته بود. مادرم بود. خودش بود. خيلي پير شده بود. پدر نبود، آنها وقتي دور ميدان آزادي برايم دست تكان مي دادند با هم بودند. مادر كوچك شده بود. حتماً پدر مرده، اگر نه نمي گذاشت مادر تنها بيايد.
بعد از آنكه سخنراني و فيلم برداري تمام شده هر عكس را سوار استيشن كردند و از محوطه بيرون رفتند. وقتي دور ميدان آزادي مي چرخيديم، مردم گاهي كنار باغچه ها مي ايستاند و به رديف ماشين هاي استيشن نگاه مي كردند. مرا به خانه اي قديمي بردند كه حياط و حوض داشت. آنجا تختي از قبل برايم آماده كرده بودند و اطرافش آنقدر گلدان شمعداني چيده بودند كه زنبورها را گيج مي كرد. تا شب عده اي مي آمدند، پيشاني شان را به تابوت مي چسباندند، گريه مي كردند و مي رفتند. تمام مدت فقط پير زني مانده بود. بيني بزرگ پير زن از گريه سرخ شده بود. بي شباهت به مادرم وقتي گريه مي كرد، نبود.شايد هم همه‌ي آدم ها وقتي گريه مي كنند شبيه هم مي‌شوند. هر پنج دقيقه يكبار بلند مي شد و گوشه اي از تابوتم را مي بوسيد. اما هر بار مي خواست در تابوت را باز كند،‌چند نفر مي گرفتندش و دوباره ي روي صندلي چرمي سياه مي نشاندند.
صبح روز بعد تابوت مرا داخل همان استيشن گذاشتند و بالاي تپه زيبايي خارج شهر بردند. اطراف تپه پر از درخت  هاي قديمي بود آنجا چند قبر بزرگ و با شكوه براي ما كنده بودند. وقتي مي خواستند مرا سر جايم بگذارند در تابوت را باز كردند. هنوز هم چند نفر پير زن را گرفته بودند اما احتياجي نبود، او اصلاً تكان نمي خورد. به حلقه ي زنگ زده اي كه دور استخوان انگشت آن دست ديگر بود، خيره نگاه مي كرد. او حتي گريه هم نمي كرد.
آنها مرا با دقت دفن كردند، سنگ سياه زيبايي كه هم قد خودم بود، روي قبر گذاشتند و بالاي آن عكس جوان سبيل نازك را نصب كردند. پيرزن هنوز به سنگ خيره مانده بود. برايش صندلي اي گذاشته بودند كه بنشيند، حتماً روماتيسم داشت. مثل ديروز عده ي زيادي جمع شده بودند و فيلم بردارها از همه چيز فيلم مي گرفتند. آنجا هم سكويي گذاشته بودند و كسي سخنراني مي كرد. هوا ابري بود و فلاش دوربين ها مثل برق در آسمان مي درخشيد. بعد همه رفتند و پير زن را هم با خودشان بردند.
از اين بالا تهران تا دور دست ها پيداست. آن قدر دور است كه نمي توانم خانه ي پروانه را پيدا كنم. نامه اي كه نه ماه براي نوشتنش تمرين مي كردم شايد هنوز جايي در بايگاني هاي عراق باشد. شيشه ي عطر هم حتماً با زباله ها دفن شده است. اگر پروانه يك روز براي هوا خوري اين اطراف بيايد، مي فهمم هنوز از همان رژ مسي براق مي زند يا نه. فصل خوبي ست. هوا گاهي آفتابي مي شود و گاهي باران مي‌گيرد. در آسمان تكه ابر بزرگي ست كه بالاي آن صورتي شده است. پروانه اي نارنجي روي علف هايي كه گل هاي زرد دارند نشسته است. حالا بلند مي شود و به طرف درخت هاي قديمي مي رود.

                                         مطمئنم شما هم لذت بردید...

این پست رو بدون اخبار و موسیقی تمام میکنم راستی عیدتونم مبارک

صالح

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 18:59  توسط نیکی | 
سلام

این صدمین پستی که دارم میزارم و بلاگفا میگه امکان گذاشتن پست وجود نداره

بلاگفا جون مادرت تو یکی دیگه بی خیال شو

اعصابم شدیدا خورد شده..... بگذریم منم یه هفته ای میشه از مشهد برگشتم -زیارتمم قبول-

ایشالا قسمت شما هم بشه از همه کسایی که بازم به من و وبلاگ لطف داشتن ممنونم

دفعه قبل همه بچه ها رو نوشتم با جواب هاشون ولی باور کنید خیلی خسته ام.

امروزم رفتم میلامو چک کنم دیدم کلی میل نخونده دارم فقط چند تا تشکر خاص دارم

شهین خانم  اقا سعید شهیاد جان از کارت تبریک تولدتون ممنونم بی نهایت شرمنده ام که الان

دیدمشون ایشالله جبران کنم بریم سراغ مطالبمون.....

ماه رمضون همتون مبارک ایشالله که تو این ماه بتونین گناهتون پاک کنین و کمی هم چربی هارو آب

کنید قضیه موسی و شبان که میدونید که خدا قبول میکنه دعای همه رو. ولی این یکی رو بعید میدونم

خدا قبول کنه ببینید


از قضیه احمدی نژاد و سخنرانی پارسالش که خبر دارید و اون هاله نور تا اینجا رو داشته باشید چند روز

پیش روزنامه شرق به علت یه کاریکاتور توقیف شد این کاریکاتور یه صفحه شطرنجو نشون میده که به

جای اسب یه طرف یه الاغ وایساده که یه هاله نور بالای سرشه به همین سادگی شرق توقیف شد

 

اینم یه عکس از علی کریمی با یه نفر (من چه میدونم کیه تو این ماه روزه)

Image and video hosting by TinyPic

اینم یه عکس تکان دهنده که قبلا گذاشتم این دفعم دوباره میزارم حساب کار دستتون بیاد

بعضیا چقدر پستن!!!!!!!خیابون ولی عصره ها

از اخبار ستاره ها هم میتونم حضور دیوید و ویکتوریا رو تو فستیوال ونیز نام ببرم

دیوید بکهام و ویکتوریا در فستیوال فیلم ونیز ایتالیا

این تی شرت بکهام هم قیمتش ۲۵ یوروه (فکرشو کن)

واسه بخش موسیقی هم اول ترانه فیلم علی سنتوری رو بگیرید قشنگه

برای دانلود ترانه علی سنتوری اینجا را کلیک کنید.

اینم واسه عشق امید ها اینم آلبوم جدید امید بعد این همه انتظار

آلبوم امید به نام انتظار

Omid-Entezar

Tarze Negahet

Man Be To Na Nemigam

Azizam

Bahar

Entezar

Bot

Shoor Angiz

Zire Baran

اینم آلبوم جدید متاسفم برات از محسن چاووشی که جالبه بدونید یکی از شعراش به نام کم تحملمم

مال علی فولادونو خودمونه هورا علی فوفو!

 

64 wma :

عروس من

نفس بریده

ابرهای پایئز

خیانت

کم تحملم

متاسفم

گل سر

پرنده

فلسطین 

اینم حسن ختام..... یه آهنگ از محسن یگانه

masoud 

آهنگ جدید و زیبا از محسن یگانه بنامه : جوون آریایی :

دانلود

تا پست بعدی

یا علی

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 22:27  توسط نیکی | 
سلام

چطورید بچه ها؟

امیدوارم همچین تعطلیات تابستانی بهتون چسبیده باشه منم یه چند وقتی به دلایل مختلفه نبودم

که بیشترشو تو اردو و مسابقات بودم.یکیش تو الشتر بود که شرحشو بعدن واستون کامل میگم.

از این به بعد جسارت نباشه ولی حتما الشتر رو به عجایب هفتگانه اضاف کنید.

عرض کنم که من این چند وقته که آپ میکردم اصلا نظراتو نمیخوندم  الان که داشتم میخوندم دیدم که

یه خبر جالب و جنجالی دیدم از یه دوست از بچه های دانشگاه به اسم آقا یا خانم آشنا (بهش حق

میدم خودشو معرفی نکنه ) عزیزم خبر نامبر وانی بود ترجیح میدم اورژینالشو بخونید:

salam. khobi mikham ye khabare dagh az daneshgah behet bedam in aghae kamali ostade zabano ke mishnasi?
in masalan ostad jadidan vazesh kheeili kharab shodebe chand nafar az dokhtarae daneshgah pishnahade bad dade va oona ham omadan be herasat va riasat goftand va kolli ozaro birikht kardan bad az kolli jalase ke gereftand va namehaei ham ke be mantaghe bache ha zadan taze bacheha mahkoom shodan va aghae yar ahmadi ke khodesham moshkell dare az kamali defa karde vaghean jalebe ke aghae yar ahmadi ba oon sabeghee derakhshanesh mikhad dar morede aghae kamali ghezavat kone hala ham jalasee komite enzebati gereftand aghae yosefi ham kolli az daneshjoha defa karde va gofte ke bayad hatman aghae kamali ekhraj she vali yar ahmadi hanooz ham defa mikarde ta inke aghae yoosefi mige havaseto ja, kon ke dadgostary ham donbale in ghaziast ta inke aghae yarahmadi mitarse va bikhial mishe migan ye harfi aghae kamali be yeki az daneshjooha zade boode ke oon daneshjoo nemitoneste jeloe khanome modiry toe jalasee komite enzebati bege va roe kaghaz minevise. bashe baghiee akhbaro ham vasat mifre

منتظر خبرای دیگرتم هستم راستی از نویسنده شدنت استقبال میکنیم نویسنده های ما که فعلا تو

کمان ......خوندید البته بیشتر واسه بچه های دانشگاه بود

راستی اگه این بار دیگه مشکلی پیش نیاد من مشغول گرفتن امضاء های فارغ التحصیلیم هستم

به قول دلیران اگه یه ترم دیگه میموندم بهم زمین میدادن بگذریم

کلی خبر دسته اول از ستاره ها واستون دارم  یه قولم بدم که چند روز دیگه چند تا عکس از نیکبخت و

زنشو واستون میزارم

ضمنا من دارم یه سفر میرم شمال از اون ورم میریم زیارت اگه یه وقت خوبی بدی دیدی حلال کنید

صمنا چون قول دادم بیو گرافی کامل دیوید و ویکتوریا رو میزارم

یه بیوگرافی هم از شقایق میزارم که جفتشونو میتونید تو ادامه مطلب بخونید

 

اینم البوم جدید خواننده مورد علاقه من تارکان

آلبوم جدید Tarkan به نام Start the fire ...

  Mousse T. Radio Mix

 Orginal Edit

 Bugati Remix

 Mousse T. Abi Instrumantal

 Mousse T .Radio Mix Instrumantal


 

این البوم رو هم از دست ندید ضرر میکنید

www.Best-ir.cOm

آلبوم فوق العاده زیبا از علی اصحابی  بنامه : لاف عاشقی :

چشم هاي باروني

لاف عاشقي

اگه عشق مني

آدم کوکی 

گل شکسته

آخه دل من

آرزوهام

صداي نفرتي

ريميکس

بیوگرافی دیوید بکهام و همسرش ویکتوریا

 

 

 


ابتدا به شرح مختصری درباره دیوید بکهام - معروفترین و پرحاشیه ترین فوتبالیست حال حاضر جهان – می پردازیم و سپس از همسرش ویکتوریا بکهام ، ستاره موسیقی پاپ و خواننده گروه سابق "اسپایس گرلز ( Spice Girls )" خواهیم گفت .

دیوید رابرت ژوزف بکهام در دوم می سال 1975 در لیتونستون لندن چشم به جهان گشود . پدرش "دیوید ادوارد" که در پمپ بنزین کار می کرد با مادرش "ساندرا پست" که آرایشگر بود در سال 1969 در محله هوکستون در شرق لندن با هم ازدواج کردند و صاحب سه فرزند شدند : لین ، دیوید و جوانا ... پدر او همیشه آرزو داشت یکی از فرزندانش در رشته های ورزشی ، به ویژه فوتبال ، به درجات عالی برسد که این آرزو در مورد دیوید به حقیقت پیوست .
پدربزرگ ( پدر مادر ) دیوید طرفدار تیم تاتنهام و پدرش طرفدار آرسنال لندن بود ، اما دیوید از همان دوران کودکی طرفدار منچستر بود و همیشه با شال گردن و کلاه منچستر در لندن به مدرسه می رفت و به این خاطر دعوا و کتک کاری زیادی در مدرسه برپا می شد . او بارها بدون اجازه والدین سوار ترن شده و به منچستر می رفت تا از نزدیک شاهد تمرین های تیم منچستر باشد . وی عاشق "سرالکس فرگوسن" بود ؛ چرا که در 13 سالگی به دیوید یک خودنویس هدیه داده بود که هنوز هم آن را دارد . پدرش از آنجا که دوست داشت دیوید فوتبالیست شود و علاقه شدید پسرش به منچستر را دید ، او را به باشگاه نونهالان منچستر فرستاد تا اینکه پله های ترقی را یکی پس از دیگری طی کند

عکسی از دیوید بکهام در حال آشپزی از معدود عکسهای خیلی خاص دیوید بکهام (این عکس واقعیه یعنی خودش در حال درست کردن غذا برای نهار روز قبل از کریسمس )

او چند سال است که یکی از ستارگان تیم ملقب به کهکشانی رئال مادرید است و هنوز هم در هنر اصلیش یعنی

ادامه به همراه بیو گرافی شقایق در ادامه مطلب 

این پستم چون بلاگفا خراب بود  خیلی درب و داغون شد به هر حال ببخشید

تا پست بعد

یاعلی


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 0:24  توسط نیکی | 
سلام

امیدوارم حال تمام بر و بچه های دانشگاه و بازدید کنندها خوب باشه شب و روزتون خوش.

عرض کنم خدمتتون که تو این مدت که اینجا آپ نشده بود اتفاقات بزرگی افتاد که عرض میکنم.....

اولیش پیروزی برادران حزب الله یعنی ببخشید هموطنانمون بود..این خبر رو از من نشنیده بگیرید

ولی ۷۰٪رزمندگان حزب الله ایرانی بودند قضیه وقتی جالب تر میشه که تونی بلر تویه مصاحبه جدیدش

با بی بی سی که مستقیم پخش شد گفت که بمبهایی که حزب الله داره استفاده میکنه همونایی که

چند وقت پیش تو بصره بر ضد ما استفاده میشده و همش ساخت ایرانه احمدی نژاد هم تو یه مانور

تبلیغاتی با یکی از شبکه هایی خصوصی درب و داغون دمکراتا مصاحبه کرد......

و اين هم يك سرباز اسرائيلي در حال عبادت و خواندن كتاب دعا (راستي مي‌دانستيد بسياري از مواعظ تلمود در مورد سر بريدن و چشم درآوردن و مثله كردن است؟!)

یه مقدار هم از گاف های تلویزیون بخونید

گاف های جالب در تلویزیون

006027.jpg

دكتر پاي تخته
پنج شنبة گذشته، مهمان گفت وگوي خبري شبكه،۲ دكتر ولايتي بود. بحث هم سياست خارجي ايران در مورد كشورهاي آسياي ميانه و نشست سران كشورهاي فارسي زبان. استاد هم كم نگذاشت و با تسلط تمام، رفت پاي تخته و از روي نقشه (درست مثل يك كلاس درس جذاب) حرف هايش را زد. ژست دست به جيب ايستادن دكتر، بي اعتنايي اش به سؤال هاي نامربوط مجري، و از هم بامزه تر نشان دادن نقاط خارج از نقشه، واقعا به يك گوي طلايي مي ارزيد.

وقتي صدا دور مي زند
جشن تولد بهروز است. زهره و شوهرش پشت سر مادرشان نشسته اند و دارند حرف مي زنند و ما هم مي شنويم. مادر، بين دوربين و آن هاست. ولي او صداي آن ها را نمي شنود. يعني امواج صوتي وقتي به مادر مي رسند، او را دور مي زنند و به دوربين مي رسند. اين حالت شايد در تئاتر جواب بدهد، ولي مدت هاست در تلويزيون، خبري از اين جور چيزها نيست. لابد مقدم، خواسته در سريال نرگس اين جوري به روش هاي گذشته اداي دين كند!

مقتول نفس مي كشد
دزدها دست و پاي نگهبان را بسته اند، ولي او آن قدر دست و پا زده كه طناب ها دور سرش پيچيده و خفه شده. ايرج نوذري مثل پوآرو دور سر مقتول مي چرخد و با چشمان خمار به جسد نگاه مي كند. ناگهان دوربين روي جسد مي رود كه دارد تندتند نفس مي  زند. معلوم نبود مقتول از هيبت ايرج خان به حركت افتاده يا جناب كارگردان كلانتر ، بدون اطلاع، يك تصوير از مقتول ناشي گرفته است.

بار اولم بود
اتوبوس به طور وحشتناكي در جاده لايي مي كشد. اين تصاوير دارد توسط دوربين مخفي پليس ضبط مي شود. چند لحظه بعد، پليس اتوبوس را نگه مي دارد. راننده كه صورتش شطرنجي شده، مي گويد: جناب سركار، ببخشيد بار اولم بود. سركار كه اعصاب درست و حسابي ندارد، مي گويد: بار اولت بود، اين طور مي رفتي! ديگه بدتر... و رانندة خاطي را حسابي جريمه مي كند. بخش كنترل نامحسوس در برنامة زنده سفر به خير حسين رفيعي  اين ها، مچ گير خيلي خوبي است؛ البته اگر جناب سركار، اين قدر عصباني نباشد و پندهاي اخلاقي اش روي اعصاب نرود.

 

دخترم
 ايرج نوذري در سريال كلانتر،۲ مدام به زن مقتول مي گويد: دخترم ، در حالي كه در سري قبل كلانتر، همين خانم، همسر خود ايرج نوذري بود. مگر چه اتفاقي افتاده كه ايرج نوذري اين قدر احساس پيري مي كند و نسبت به كسي كه در سري قبل، همسرش بوده، احساس پدري مي كند.

ولش كن، بذار حرف بزنه
 در سريال نرگس، نرگس به مادر بهروز گفت: بهروز خيلي بچه است. بعد خواهر بهروز گفت: اون ها همسن اند. داشت ادامه مي داد و نرگس هم آرام يك گوشه ايستاده بود كه يكهو، مادر نرگس پريد وسط ماجرا كه: نرگس ولش كن، بذار حرفش رو بزنه! اين ديالوگ بي ربط، چه ربطي به ماجرا داشت، لابد بايد از سيروس مقدم بپرسيم

 

بگذریم خبر بعدی امتحان کاردانی به کارشناسی بود که ثبت نامش تموم شد ما امیدمون به خداست

شما هم باید همین طور باشه راستی  اگه نمیدونید بدونید بسیجی های فعال ۴۰٪ سهمیه دارن.

دیشب داشتم هی به خودم نهیب میزدم که مردتیکه به جای اینکه بری دنبال قرتی بازی میرفتی

بسیجی میشدی هم ثواب داشت هم اینجا مثه .. تو گل نمیموندی

به هر حال از ما که گذشت شما گوش کنید و از سرنوشت ما پیرمرد ها عبرت بگیرید.

از اونجایی که میدونم بر و بچز از کریس رونالدو خیلی خوششون میاد یه کلیپ هم از کریس که واسه

فوجی کار کرده رو واسه دان لود میزارم امیدوارم خوشتون بیاد

http://two.xthost.info/topgoalir3/C.Ronaldo.wmv

و اما داغترین خبرمون میدونم که شبها حتما سریال نرگس و میبینید و خفن مختونو گرفته منم واسه

اینکه یه کم خیالتون راحت کنم یواش یواش واستون از ادامه داستان میگم فعلا اینو داشته باشید

 

خوب ادامه سریال نرگس به این قرار است:
شوکت بعد از عجز و ناتوانیش ناشی از مطلع شدن اعظم از زن دومش (معشوقه اش) با ترفندی که نرگس و بهروز رو به طرف خودش کشونده بود اونها را با نیرنگی به خارج از کشور پیش برادر خود یا همان عموی بهروز می فرسته.


در اونجا با طولانی شدن موندن بهروز و نسرین و با ترفندهای شوکت کم کم فاصله نسرین و بهروز روز به روز بیشتر میشه و بهروز دچار معضلاتی مثل اعتیاد و ایدز میشه. بعد از مدتی که روابط میان این زوج تاریک شد ، متوجه می شویم که نرگس حامله است و بچه ای در انتظار دارد.........


ادامه سریال واسه بعد

 

خوب واسه قسمت بعدی چند تا خبر از ستاره ها اولیش مدونا  مشغول کنسرت دادن تو اروپاست تو

اروپا و کنسرت آخرش بدجوری مسیحی ها رو به خشم آورده به خاطر این سبک ببینید

خبر دوم اینه که کامرون الکترا با یه قرص اعتیاد آور خودش لاغر میکنه و اسم قرص هم هست ان وی

یه دف مصرف نکنی ها معتاد میشی بهش. تازه چند روز پیش اون از نامزدش هم جدا شد فکر کنم

اسمش ناوارو بود

 

اینم آلبوم جدید و زیبای نوش آفرین به نام عطش

( با کیفیت ۱۲۸ MP3 )

 

pmcmusic.blogfa.com

 

 زنگ در

 دروغ نیست

 یواش یواش

 آشتی

 آن زمان

 عاشقانه (با همراهی شهریار)

 عطش

 مهمونی

 میخک نقره ای (با همراهی فریدون فرخ زاد)

اخرین مطلب هم یه طالع بینیه با اول اسمتون

الف:خوش اخلاق و خوش رفتار و در باطن میانه رو و با همه ملاحظه کند و خونگرم میباشد و با همه کس زود صمیمی میشود ودر زندگی در جنگ و جدال و گفتگو به سر میبرد و پیراهن سیاه بر او نامبارک می باشد و محنت بسیار می کشد و هر چه را طلب کند زود بیابد و مریضی وی همیشه در باد قولنج گردن وپهلو می باشد.

ب :فردی خوش قیافه و زیبا وبا محبت و رفیق باز و همیشه مغرور و جیب او خالی و قدر مال دنیا را نداند.

واسه خوند ن بقیش روی ادامه مطلب کلیک کنید

موفق باشید

تا پست بعدی یا علی

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 1:24  توسط نیکی | 
سلام

خسته نباشید

اولا یه معذرت خواهی خفن واسه اینکه نتونستم این چند وقته وبلاگو آپ کنم ببخشید

دلیلشم شرکتم تو یه اردویه ورزشی یک ماهه بود بگذریم تو این یه ماهه اتفاقات خیلی زیادی افتاد....

امیدوارم که بتونم دوباره با مطالب جدید بتون از خجالتتون در بیام.

نظراتو که میخوندم دیدم یکی از بچه ها شدیدا گله کرده  که نمیتونی وبلاگو اداره کنی و از این حرفا

خدمته این دوست گلمون عرض کنم که شیوا و حمید و ... بقیه به علت مشغلشون نتونستن با این

وبلاگ همکاری کنن مگه نه من از خدام بود

به هر حال من یه بار دیگه از تمام بچه هایی که علاقه مندن بنویسن دعوت میکنم که نویسنده اینجا

شن. چه دانشجو چه غیر دانشجو و چه دورودی و چه غیر دورودی.....

واسه تنوع چند تا عکس جالب ببینید

۱- این استخر اردویه تیم ملیه تو فردریش هافن اگه دقت کنید مهدوی کیا زندی و کریمی رو میبنید

استخر تیم ملی

۲ـاین ۲ تا عکس جالب از لیگ راگبی بانوان کشور

.......................................................................................

امیدوارم خوشتون اومده باشه

یکی از دوستان لقبایه استادا رو خواسته بود با اینک گذاشتم ولی بازم چشم

هاشمی: من کی هستم
پرهیزکار: جنایت و مکافات
ذلقی: این زن حرف نمی زند
حجازی: من ترانه  15  سال دارم
احمدی: کج کلاه خان
نقوی: پزشک دهکده
فولادوند: پرتقال کوکی
آسترکی معماری: گمشده در ترانزیت
مدیری: ساحره
صانعی: بانویی از شانگهای
سادات: سربازان جمعه
یاراحمدی: مرد عوضی
پاپی: عروس خوش قدم
حمیدی: آقای ریپلی با استعداد
عباس زاده:E-T
رئوف: وقتی ماهی ها عاشق می شوند
جابر: به خاطر یک مشت دلار
دالوند: این زن حرف نمی زند
عینی: مادر
یوسفی: جک بند انگشتی
مقدم: آخرین سامورایی
آسترکی معاونت: ارباب حلقه ها
قربانی: مردی که می خواست سلطان باشد
زاهدی: مرد یک میلیون دلاری
سالاروند امتحانات: دختران انتظار
خوبان: خانم مارپل
کریمی: اگه می تونی منو بگیر
خادم: غلام ژاندارم
مرضیه آسترکی: دختری با کفشهای کتانی
آرزو عسگری: عروس پا برهنه
اسمائیل قائدرحمت: باج خور
رضا رحمتی: آدم برفی
کسایی: روانی 
کاشانیان: مرد ماهیگیر
صالح نساج: فارست گامپ
ترابی: شام آخر
عیسوند: مردعنکبوتی
ساداتی حسابداری: پا گنده
خدادادیان: مارمولک
اندامی: نیش
مصلی نژاد: متخصص
بشیری/کمالی/خادمی: سه کله پوک

خدا به خیر کنه

از اخبار ستاره ها هم عرض کنم که از سوی مجله هلو دیوید بکهام و کریس رونالدو هم به عنوان خوش

 هیکل ترین بازیکنان فوتبال انتخاب شدند

خبر دیگه اینکه ویکتوریا آدامز عنوان سلطان جراحی پلاستیک دنیا رو کسب کرد

ضمنا خانمایی که میخوان از هزینه جراحی پلاستیک ستاره ها با خبر بشن با کلیک رو لینک زیر

از ماله دمی مور  با اطلاع میشن به صورت عکسه حتما ببینید

هزینه جراحی پلاستیک(آزاد84)

اینم واسه فوتبالیا صحنه کله زیدان به ماتراتزی

اینم واسه یکی از بچه ها که از محسن یگانه آهنگ خواسته بود

 

2. محسن یگانه . جمعه

محسن یگانه با همراهی حامد هاکان . سرنوشت

........................................................................

اینم آهنگ تیتراژه سری جدید برنامه کوله پشتی با صدای رضا صادقی .

 دانلود آهنگ با تک صدای رضا صادقی  

ضمنا من نتونستم روز مادر رو تبریک بگم

از همین جا روز مادرو تبریک میگم مخصوصا به مادر خودم

امیدوارم تا آخر عمرم سایه اش رو سرم باشه

اینم تقدیم به همیه مادرایه دنیا

 

روز مادر مبارک

 

 

از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا اين همه وقت صرف اين يکی می فرماييد ؟
خداوند پاسخ داد : دستور کار او را ديده ای ؟
او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد.

بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جايگزينی باشند.
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذاي شب مانده کار کند.
بايد دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جايش بلند شد ناپديد شود.

بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.
گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند.
-اين ترتيب، اين می شود يک الگوي متعارف برای آنها.

خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.
يک جفت برای وقتی که از بچه هايش می پرسد که چه کار می کنيد،
از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همين جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگويد او را می فهمد و دوستش دارد.

فرشته سعی کرد جلوي خدا را بگيرد.
اين همه کار براي يک روز خيلی زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد .
خداوند فرمود : نمی شود !!
چيزی نمانده تا کار خلق اين مخلوقی را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم.
از اين پس می تواند هنگام بيماری، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.

فرشته نزديک شد و به زن دست زد.
اما ای خداوند، او را خيلی نرم آفريدی .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسيد : فکر هم می تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .
آن گاه فرشته متوجه چيزي شد و به گونه زن دست زد.
ای وای، مثل اينکه اين نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در اين يکی زيادی مواد مصرف کرده ايد.
خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نيست، اشک است.
فرشته پرسيد : اشک ديگر چيست ؟
خداوند گفت : اشک وسيله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا اميدی، تنهايی، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه ايد ای خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها واقعا" حيرت انگيزند.
زن ها قدرتي دارند که مردان را متحير می کنند.

همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی مي خواهند جيغ بزنند، با لبخند مي زنند.
وقتی می خواهند گريه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گريه می کنند.
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.

در مقابل بی عدالتی می ايستند.
وقتی مطمئن اند راه حل ديگری وجود دارد، نه نمی پذيرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هايشان کفش نو داشته باشند.
براي همراهی يک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قيد و شرط دوست می دارند.

وقتی بچه هايشان به موفقيتی دست پيدا می کنند گريه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گيرند، می خندند.
در مرگ يک دوست، دل شان می شکند.
در از دست دادن يکی از اعضای خانواده اندوهگين می شوند،
با اينحال وقتی می بينند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستيد.

قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و بوسيدن می تواند هر دل شکسته اي را التيام بخشد
کار زن ها بيش از بچه به دنيا آوردن است، آنها شادی و اميد به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو مي بخشند
زن ها چيزهای زيادی برای گفتن و برای بخشيدن دارند

خداوند گفت : اين مخلوق عظيم فقط يك عيب دارد
فرشته پرسيد : چه عيبی ؟
خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند

مرسی

منتظر نظراتتون

نیکی

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1385ساعت 12:15  توسط نیکی | 
 

اینم از جام جهانی. اینقد منتظر بودیم تمام روزنامه ها روزشماری میکردند سر رفتن به آلمان دعوا بود.

هی گفتیم میریم بالا امیدوار باشید. جواد خیابانی که الهی قطع نخاع شه شد یار دوازدهم تیم ملی

شد  یکی از دوستام هی میگفت ایران اگه امتیاز بگیره از آنگولا اونم فقط یه امتیاز . من و علیعرق

وطنیمون گل میکرد میگفتیم نه بابا میریم بالا. ولی خودمونیم قبلاسیاستمدارهامون از باخت تیم ملی

خوشحال میشدن(بحرینو یادتون هست) الان ناراحتن خفن ....چون قرار بود سرانمون برن واسه دیدن

بازیهای تیم ملی(مثلا) .اونجا هم با صدراعظم اونجا دیدار کنن و یه کم پاچه خواری کنن..

ببخشید اینقد قر و قاطی مینویسم چون ذهنم آشفته س.

جونم براتون بگه ما تیممون از همون موقع که وارد آلمان شد شایدم یه کم قبلترش مشکل داشت .

اون از تو ایران که علی کریمی به خاطر کوتاه کردنش موهاش قهر کرد  و رفتن سراغش...

عجب آدمی این علی کریمی به قول بلاژوویچ بی خیال ترین بازیکن جهان علی کریمیه.

بعدش اومدیم رفتیم با مکزیک بازی کردیم که وسط نیمه علی کریمی و دایی دست به یقه میشن

و کریمی دایی و چند نفر از کسایی که تو رختکن بودن رو عامل امنیتی تیم معرفی میکنه(یکی از

کسایی که تو رختکن بوده دادستان بوده به قول فردوسی پور عجب جراتی داره این علی کریمی)

بعدشم که لژیونرامون میرن به برانکو میگن یا ما یا علی دایی .تا اینجا رو داشته باشید

میگم که این خبرگزاری های ما عجب پوشش خبری به مسابقات دادن که اکثر ما از وقایع بی خبریم.

مانوک خدابخشیان یکی از مفسرهای قدیمی که الان لوس آنجلسه بازی با مکزیک رودقیقا مشابه

وضیعت سیاسی ایران میدونه. بعدش اومدیم خوردیم به پرتغال.. ااااا راستی داشت یادم میرفت

فریدون زندی هم بعد از بازی مکزیک قهر کرد که من چرا تو ارنج نیستم و چمدونش و بست که بره پیش

بابا مامان بازیها رو ببینه که با واسطه دادکان بی نوا برگشت. زندی بعد از حذف نیکبخت شده بود

دلخوشی اکثر دختر دبیرستانیا....

خوب حالا واسه این که یه تنوعی بشه یه آهنگ میزارم واسه داون لود

اهنگ سریال اولین شب آرامش با صدای مهران زاهدی که واقعا زیباست حتما سریالشو دیدید

اولین شب آرامش(آزاد.بلاگفا)

بازی با پرتغال هم واقعا ما حرفی واسه گفتن نداشتیم(عکس پایینی گل دکوه)

گل دکو و گلرخودمون

و اون صحنهای که دیگه نتونستن نهونش کنن یعنی شوت کردن کیف  به سمت نیمکت توسط کریمی

که دیگه بطن تیمو کامل نشون داد اگه باور نمیکنید به روزنامه گل روز یک شنبه مراجعه کنید.

 یادم رفت در مورد بلیط بازیها هم بگم که از چهار میلیون و هشتصد هزار تومان علنا

۲ میلیون از هر نفر تو جیب آقایان دادکان و غمخوار(از ترس پروینو نبرد) رفت.

ایران در بازی با پرتغال

اینم یه طرفدار مفلوک ایرانی

به هر حال اینم از جام جهانی .... ما آلمان همه کار کردیم به جز فوتبال. این بهترین جمله بود

واسه آخر کار هم یه کلیپ واستون میزارم از سلطان فوتسال جهان فالکاو

فالکائو(آزاد.بلاگفا)

موفق باشید دیگه هم حرص تیم ملی رو نخورید

وای قولم یادم رفت یه باردیگه سی پروکسی رو واستون میزارم برید حالشو ببرید

این نرم افزار قوی را دانلود کنید و از دست فیلترینگ نجات پیدا کنید

 

در صورتی که از لینک سبز دانلود نشد روی لینک زیرین کلیک کرده و بعد دانلود فایل را زده

دانلود

در صورت خراب بودن لینک بالا از لینک زیر استفاده کنید

دانلود سی پروکسی

موفق باشید

یا علی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 2:42  توسط نیکی | 
سلام

جریان شورش ترکها رو که خبر دارید

با خودم گفتم ببینم چی شده که آذربایجان منفجر شده و ملت ریختن تو خیابونا

حتی تو یکی از تظاهراتشون یه تهرانی رو لخته لخت کردن رو دست تو خیابون

آقا ما لینک این کاریکاتور و پیدا کردیم  و تو قسمت گفتمانش راجع به نفهمیدن ترکا

یه چیزایی نوشتن..... ولی خداییش نمیفهمن بار اول

نمونه حاضرش علی ارشقی خودمون تو دانشگاه خودش گوشی داشت بعد شماره

گوشیه منو داده بود به باباش دیدم آقا ساعت ۶:۳۰ صبح یکی زنگ زد

یه چیزایی میگفت نمیفهمیدم گفتم پدر جان فارسی حرف بزن ؟؟؟؟؟؟؟

دیدم گوشی رو داد دست چلنگر خانواده به زور به من فهموندند که مادرش مریضه و

علی یک ساله به خونه مراجعه نکرده دیگه رفتم سراغش ۲ ساعت هم به اون قضیه

 رو غالب کردم....

بگذریم اولا چون فارغ التحصیل شده رفته گفتم چون اگه بود کله مو میکند

اینم لینک کاریکاتور مشهور

http://amirpix.persiangig.com/image/IranNewsPaperRacistActionAgainstAzeriez.jpg

جالب اینجاست که این مطلب کمیک مربوط به نوجوانانه هی بگید این جوکا اشتبان!!!!!!!

راستی دست بچه های انجمن درد نکنه با این جشنشون من که اینقده موز خوردم

زردی کردم اگه وقت کردم شرحشو مینویسم...

این احمدی نژاد هم پدرشو در سن ۸۲ سالگی از دست داد خدا بیامرزه!

یکی از بچه ها یه آرزویه با حال کرد گفت:

آرزو دارم بچم خوشگل نباشه.زشت باشه ولی یه روز رییس جمهور بشه

ولی از حق نگذریم آدم بدی نیست

این ناهار یه روزشه تو سفر استانی به خراسان

سادگی و حماقت از یک مو به هم نزدیک ترند....

هگل میگه:سادگی و حماقت از دو تار مو به هم نزدیکترن

خدا به خیر کنه با این مطلبام

یا علی

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 1:48  توسط نیکی | 
سلام به همیه بچه های گل

امیدوارم همتون خوبه خوب باشید

شب و روزتون به خیر

واقعا ببخشید که من نمیتونم زود زود آپ کنم کلی درگیرم ..........

بماند آدم بعضی موقع ها  بعضی هارو میبینه به خودش افتخار میکنه.

امروز بعد از مدتی سر کلاس نشسته بودیم که جناب استاد بحث رو

فراتر از نکات چرت همیشگی گذاشت و به این نکته اشاره کرد که از کسی که

دمپایی به پا میکنه و سر کلاس میاد بدش میاد یا از کسایی که استین کوتاه میپوش

متنفره در حالی که اگه به آرشیو مغزی خودتون یه فلاش بک بزنید یادتون میاد که

همین بزرگوار وقتی یه شب خواب سفر به ایتالیا رو دید فرداش با پیرهن مدیوم

تیم ملی ایتالیا اومد سر کلاس که اگه یه کم دقت میکردید میتونستید سوراخ ناف

ایشونو رویت کنید.....

آخه استادی که توی کلاس از سالن دنس یه دانشگاه تو نمیدونم کدوم کشور سر

کلاس حرف میزنه انتظار داره ما هم مثه دانشجوهایه شریف باشیم........

ضمنا یه سوتی عظیم دیگه از ایشون بگم پارسال ایشون از سفرشون به دانشگاه

آکسفورد فرانسه!!!!!!! سر کلاس گفتن که یه چند وقتس سوژه بود

نتیجه اخلاقی:یه آدم بی سواد از یه دکتر عقده ای خیلی بهتره

بگذریم داشتم تو وبلاگ چند تا از بچه ها چرخ میزدم تو وبلاگ بچه های شبستر

اینم یه نرم افزار از سایت یه دوست جدید به نام آقای حسین لاچینی

فقط با نصب بسیار ساده این برنامه بر روی کامپیوتر خود قادر خواهید بود از آن به عنوان یک اسیلوسکوپ دو کاناله استفاده نمایید. این برنامه با کمک از مبدل آنالوگ به دیجیتال موجود برروی کارت صدا سیگنال ورودی را نمایش میدهد. شما حتی با این برنامه می توانید منحنی لیساژو و تبدیل فوریه سیگنال های ورودی را مشاهده نمایید.

جهت دانلود اینجا کلیک کنید!

مشخصات اسیلوسکوپ :

- دو کاناله به همراه اسپکتروم آنالیزر

- اندازه بافر : 2 میلی ثانیه

- پهنای باند : 20 هرتز الی 20 کیلو هرتز

- حداکثر سیگنال ورودی مجاز : در حدود 2VAC

- تازه سازی صفحه نمایش : 6 فریم بر ثانیه

- خروجی اطلاعات : بصورت فایل، کلیپ بورد ویندوز و یا با فرمت متنی

برای داون لود هم روی لینک زیر کلیک راست و سیو تارگت از بزنید

اسیلوسکوپ :

با تشکر فراوان

نیکی

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 13:53  توسط نیکی | 
سلام بچه ها

بابا ایول بر وبچز نویسنده

یه چند وقت ما اینجا نبودیم ها

شیوا که خدا حافظی کرد ممحسن رو میفرستم سراغت توانیر برگردی سلطان

آقا حمید و سجاد هم که یه وبلاگ جدید زدن امیدوارم که موفق باشن

به هر حال منم دیگه کم کم شاید بازنشسته شم.

راستی از کسایی که این چند مدت اومدن و مطلب نداشتیم معذرت میخوام

اینم یه عکس از برخورد محترمانه با بد حجابی

راستی اینم وبلاگ جدیده که با ۲ تا از بچه ها راه انداختیم

گهر

مرسی

نیکی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 22:33  توسط نیکی | 

نیکی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 1:46  توسط نیکی | 
سلام

امروز فولاد آبروی فوتبال ایرانو برد من که امروز ۹۰ دقیقه حرص خوردم در حالی که

بازیکنان این تیم به راحتی راه میرفتن و هر هر میخندیدن. حق دارن به ریشمون

بخندن چون اکثرا خودشونو ایرانی نمیدونن و فردوسی پور هم تو اواخر مسابقه

دیگه این تیمو فولاد ایران صدا نمیکرد..... بگذریم

اینم یه عکس فوق العاده زیبا از پریز دورود امیدوارم لذت ببرید

مرسی

نیکی

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 20:43  توسط نیکی | 
سلام بچه ها

میگه که این زلزله واسه هر که بد شد واسه بعضی ها هم بد نشد اولا واسه این

مسوولا که با این زلزله تونستن کلی دوست رفیق تهرانیه گردن کلفت پیدا کنن و

حالا حالا ها نونشون تو روغن باشه.دوما واسه پشت کنکوریایه بخت برگشته که

اون طوری که بوش میاد قراره یه سهمیه خوب گیرشون بیاد.

سوما واسه وبلاگ در پیت ما که یه سوژه پیدا کرد           اینو جدی نگیرید...

راستی جا داره از شیوا تشکر کنم  به خاطر پست فوق العاده اش  امیدوارم ادامه

داشته باشه.

یه خبر دیگه هم بدم که شاید من و ۲ تا دیگه از دوستام یه وبلاگ خوب به اسم دورود

بزنیم.

خبر بعدی در مورد  تیم هایه ورزشی دانشگاهمونه.

دیروز تیم هایه دوومیدانی و فوتسال بانوان به مسابقات منطقه اعزام شدن......

امسال هم اون چیزی که مشخصه اینه تیم ها ی دانشگاهمون فقط واسه رفع

تکلیف اعزام میشن و نتیجه مطابق معمول مهم نیست.

دیروز بعد چند وقت با چند تا از بچه ها مثه ابولفضل و سعید حسن پور و اسی و ....

بقیه اراذل و اوباش جمع شدییم و کلی خندیدیم. یادش به خیر پارسال.......

راستی از بچه هایی قدیمی که منو میشناسن و فارغ شدن شماره هاشونو واسم

آف بزارن چون شماره های گوشیم همه پاک شدن.

واسه این که نفرین هم نکنید چند تا آهنگ و موزیک ویدو واستون میزارم

موزیک ویدیو جدید یک کمی منو دوستم داشته باش از دی جی نگار

دانلود

۱. مهدی مقدم >>> نگاه   ( خیلی قشنگه )

امیر حسین مدرس . عشق گمشده

علی لهراسبی . آیینه

مجید اخشابی . گل بیار.گل ببار

فرهاد مهادیان به نام قصر عشق

  دانلود ویدیو  

واسه دیدنی امروزم یه عکس بسیار زیبا از زمستان گهر رو واستون میزارم امیدوارم مقبول بیفته

با تشکر

نیکی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 1:35  توسط نیکی | 
سلام بچه ها

شیوا گفته چرا؟؟هی از زلزله مینویسی

ولی زلزله اینقده رو زندگی اطرافیانمون مخصوصا تو روستاها اثر گذاشته که حالا

خال ها باید بهش پرداخته بشه.

از دانشگاه هم همون حرفایه همیشگی کلاسا تشکیل میشن

ولی خداییش دیگه اسم این محیطو نمیشه دانشگاه گذاشت باید یه اسمی تو

مایه های دبیرستان مختلط واسش پیدا کنن..........

دیروز  اتفاقی با یکی از بچه هایه ورودی  ۸۵اتفاقی حرف میزدم دیدم یارو اولا خیلی

خیلی بچه است دوما یه حرفایی میزد خدایی آدم خنده اش میگرفت

خدا آخر و عاقبت این مملکتو با این جوونا به خیر کنه

بازم چند تا عکس از زلزله البته ۲ هفته بعد از زلزله

۱ـ

ـ

۲ـ

۳-

۴ـ

باتشکر

نیکی

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1385ساعت 20:39  توسط نیکی | 
سلام

روز و شبتون به خیر بچه ها

اولا از تمام بچ هایی که به ما لطف داشتن ممنونم

ببخشید  اگه من دیر سر زدم

عرض کنم اوضاع تقریبا دیگه  آرومه و مردم دورود به زندگی عادیشون برگشتن .

ولی بر خلاف دورود بروجردی ها شب رو برون خونه صبح میکنن.

البته این چند روزه بازم زلزله اومده که حتی یکیش باعث تعطیلی دانشگاه بروجرد

 شد. تنها چیزی که الان بازارش به شدت داغه بازاره شایعاته

البته این شایعات به ندرت عقلانی به نظر میرسه و بیشتر زاییده ترس و وحشته..

خودمونیم ولی ما تو زمینه استفاده از تخیل هم بی نظیریم

یکی از این شایعات احمقانه اینه که آب دریاچه گهر به جوش اومده....... و این پیش

پرده یه زلزله بزرگه . شما باور میکنید؟

از دانشگاه هم خبر خاصی ندارم همه چی امن و امانه تنها خبر خاص اینه که تمرینات

فوتسال دانشگاه شروع شده افرادی که میخوان میتونن بیان تست بدن البته به جز

دروازه بان ها . مگه مرض دارم واسه خودم رقیب بتراشم!!!

ضمنا آقا اضا ابتکار جالبی داره که در آخر هر پست یه عکس تماشایی میزاره

منم سعی میکنم شروع کنم البته اکثر عکسا مربوط به دانشگاه یا شهر باشه

اگه شما هم کمکم کنید که دیگه نور علی نور میشه .

سعی میکنم تو پست های بعدی نتایج نظر سنجی رو هم اعلام کنم .

در پایان شما رو به دیدن یه عکس بسیار زیبا از دریاچه گهر دعوت میکنم

دریاچه گهر

با تشکر

نیکی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 0:43  توسط نیکی | 
سلام

بازم چند تا عکس تکان دهنده از زلزله گذاشتم

ببینید

۱-

۲ـ

۳-

۴ـ

با تشکر

نیکی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 21:16  توسط نیکی | 
سلام

اولا منم واسه علی جون متاسفم و واسه خودم خوشحال.

چون منم شب قبلش اونجا بودم و اگه شب بعدی هم بودم الان باید جسدمو

با کاردک از سقف جمع میکردن.

به هر حال امیدوارم وضیعتشون هر چه زودتر به حالت عادی برگرده

نیکی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 21:12  توسط نیکی | 
سلام ببخشید که یه چند روز مطلب نذاشتم اینو به حساب فراموش کاری من نذارید.

دو مطلب از نشریه لر و آقا ابراهیم دزدیدم

واقعا از زحمات ایشون تشکر میکنم ازآقا رضا هم بی نهایت ممنونم.

روستای خالق علی

۱ـ

۲ـبه معصومیت بچه توجه کنید با چشماش میپرسه چرا من؟؟؟؟

چرا تو؟

۳ـاینم نقشه ای منطقه زلزله زده

 

با تشکر از نشریه لر

نیکی

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 21:49  توسط نیکی | 
سلام

منم این عکس و که دیدم همه چی رو دیدم توش

درد .دیروز. امروز  و آینده ی مبهم........ دیگه شرحی نمیدم

چیزی ندارم بگم

با تشکر ازآقا رضای گل

نیکی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 13:36  توسط نیکی | 
دوباره سلام

اینم عکسهای دردناک زلزله

 بی بی سی هنوزم بهترین مرجع خبری ست ببینید

۱-

۲-

۳-

۴-

مرسی

نظر یادتون نره

نیکی

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 20:29  توسط نیکی | 
سلام

دیشب نمیدونم برنامه گفتگوی ویژه خبری رو دیدید یا نه؟

هی گفتم این نماینده ما توانایی نگه داری یه گله رو نداره هی بگید نه

علاءدین بروجردی دیدید چطور صحبت کرد

در حالی که نماینده بروجرد به طور کامل از حقش  دفاع کرد

نماینده شهرمون به طور کامل آبرومونو برد.. تا کلی از همشهریا از رای دادن به ایشون

متاسف بشن.....ایشون حتی از دادن یه آمار  خشک و خالی هم ناتوان بودند.....

به قول خودشون عرض کنم خدمت عنبرتون دیشب یه برنامه طنز از نماینده شهرمون

دیدیم البته یه طنز اجتماعی تلخ

متاسفم واسه کسایی که به ایشون رای دادن لازم به ذکره خودم هم جزءشون بودم

با تشکر نیکی

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1385ساعت 20:18  توسط نیکی | 
سلام بچه ها

دوباره ممنونم از بچه هایی که لطف دارن به این وبلاگ

یه سری عکس با کمک لینک های آقا رضا از سایت بی بی سی دیدم

بد ندیدم شما هم ببینید دل هر کسی رو به درد میاره

۱ـ

ـ

۲ـ

۳ـ

۴ـ

۵ـ

۶ـ

۷ـ

۸ـ

با تشکر از آقا رضا

نیکی

نظر یادتون نره

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 20:7  توسط نیکی | 
سلام

واسه دومین باریه که دارم این مطلب میزارم چون مطلب اولم

پرید. وبلاگ جوان و یک لر بلاگ که اطلاع رسانی فوق العاده ای

دارند بی نهایت ممنونم .

عرض کنم که من دیروز دوباره یه سری به روستاهایه اطراف زدم.

انصافا که وضعیت امداد رسانی بد نبود .

باید یه نکته رو قبول کنیم که هر چی ما به سمت بورجرد پیش

میریم آمار خسارات و تلفات بالاتر میره و من اینو با چشم هایه

خودم دیدم که امداد رسانی روستاهایه دورود از بروجرد بهتربوده.

البته من اصلا در مورد شهر ها اطلاعات کاملی ندارم که به شما

 بدم و اگه به آقا ابراهیم سر بزنید بهتره .

فقط لازمه اینجا یه نکته رو بگم که ما اصلا نباید به آقایه علاء دین

برو جردی اعتراض کنیم چون اون نماینده بروجرده و نمیاد از

حقوق من وتو دفاع کنه ما خودمون نا سلامتی نماینده داریم که

فکر نمیکنم توانایی نگه داری یه گله رو هم داشته باشه.

دیروز وقتی به چند تا روستای نزدیک سر زدم  خیالم راحت شد

ولی با دیدن گزارش های شبکه استان و عکسای روزنامه لور دلم

لرزید . من اصلا نویسنده خوبی نیستم ولی وظیفه خودم

 دونستم که یه سری مطالبو از دید خودم بنویسم.

ما مطمئنا نمیتونیم شرایط مردم رو درک کنیم ولی میتونیم تصور

کنیم ولی واسه اون مسوولانی که حتی تصور هم نمیتونن بکنن

بی نهایت متاسفم.

ضمنا واسه اونایی که دیشب حرفایه دکتر قریشی(دکترای زمین

 شناسی) رو نشنیدن بگم که ایشون گفتن که به عنوان مثال

اگه یه زلزله ۶ ریشتری اومد و بعد از ۲۴ ساعت یه زلزله شدیدتر

اومد که هیچی ولی اگه نیومد همون زلزله زلزله اصلیه .

البته اون گفت اینا فقط تجربیه و علمی نیست.

بعد اون ربط دادن بارونایه طوفانی رو به زلزله کاملا بی ربط

دونست.

یکی از جالب ترین نکته هایی که میتونم اشاره کنم اینه که

ما الان بیشتر از اینکه امکانات وارد کنیم به شهر پلیس ویژه

و ضد شورش وارد شهرمون کردیم که به هر که مشکوک بشن

میگیرنیش. به قول بچه ها اینم یه جورشه

دیروز از خرم آباد داشتیم امروز از کرمانشاه...... فردا... نمیدونم

ضمنا من سعی میکنم هنوز با خبرایه جدید بیام

فعلا هم از دانشگاه خبری ندارم به جز اینکه دیروز یکی از

کارمندایه دانشگاه مراسم سیزده بدر رو تو اتاق نگهبانی برگزار

کردند.

در پایان شما رو به دیدن عکسایه شب چهارم زلزله ازروزنامه لور

جلب میکنم.

عکس هایی از دلهره لرستان در شب چهارم

خوشحال میشم نظر بدید

عکس از زلزله لرستان

با تشکر

نیکی

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 13:28  توسط نیکی | 
سلام بچه ها

دیشب همیه مردم ترجیح دادن تو خونه بمونند میدونیدچرا؟

الان براتون میگم

دیروز بعد از ظهر حدود ۲۰۰ نفر جلوی فرمانداری جمع شده بودند

آخه شنیده بودند که چادرهایه زیادی به دورود رسیده غافل از این که

تمام چادرها تو صنایع دفاع انبار شده بودند

عرض کنم که جریان از بحث های کو چیک شروع شد و به درگیری منجر شد

تو این میون بعضی ها هم که مردم ساده رو دیده بودند و دل خوشی از

این رژیم نداشتند شروع کردند به تحریک کردنه مردم و مردم ساده هم

شیشه های فرمانداری رو ریختن رو زمین

من با چشم خودم دیدم که چند نفری داشتند فیلم برداری میکردند

و این یعنی یه سوء استفاده سیاسی.

بعد این جریان همون نیروی ضد شورش و ویژه خرم آبادی وارد معرکه شدند

همون اونایی تو درگیری های اهواز رفته بودند و اهواز به خون کشیدند

من تو کافی نت بودم دیدم چند تا شون دنبال مردم افتادن و رکیک ترین

فحش ها رو به مردم میدادن .

لازم به ذکر مردم هم شیشه های تمام بانک ها رو ریختن زمین.

منم برای اینکه یه پرونده سیاسی رو بهم نبندن تو کافی نت موندم.

الان که دارم این مطلب و مینویسم داره بارون میاد

بدا به حال مردمی که تو روستان و سر پناهی ندارن

ضمنایک لر بلاگ هم در مورد مسایل زلزله مینویسند سر بزنید

مرسی

 نیکی

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1385ساعت 16:9  توسط نیکی | 
سلام

واسه اینکه همه از زلزله خبر داشته باشن دوباره آپ میکنیم

عرض کنم که امروز بعدازظهر یه سر رفتیم دوباره روستا های

 اطراف شاید میگفتن فاجعه خودم هم میگفتم نه بابا ولی وقتی

 خانواده هایی رو میدیدم که همه چیزشونو از دست دادن

با خودم میگفتم چرا اینجا ؟ چرا این مردم مفلوک؟

چرا اینا که زندگیشون ذره ذره وجودشونه

چرا ها زیادن ولی خوب حتما حکمتی داره

واقعا عجب صبری خدا دارد

 

 راستی تعداد کشته شدگان اصلا واقعی نیست  بعدا میگم

 چطور.

نظر بدید حتما

نیکی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 19:45  توسط نیکی | 
خارجي. اجتماعي. اتحاديه‌ي عرب. زلزله. لرستان.

"عمرو موسي" دبيركل اتحاديه‌ي عرب در پيامي به "منوچهر متكي" وزير امور خارجه‌ي جمهوري اسلامي ايران، جان باختن شماري از ايرانيان در زلزله استان لرستان را تسليت گفت و با بازماندگان آنان ابراز همدردي كرد.


در اين پيام كه نسخه‌يي از آن روز شنبه به دفتر ايرنا در دمشق نمابر شد، آمده است: دبيركل اتحاديه‌ي عرب همچنين از وقوع اين زلزله كه به كشته و زخمي شدن شماري از شهروندان ايراني انجاميد، ابراز تاثر و تاسف كرد.

بنابراين گزارش، عمرو موسي از طرف خود و ديگر اعضاي اتحاديه‌ي عرب، اين ضايعه‌ي بزرگ را به ملت و دولت ايران تسليت گفت.

زمين لرزه‌هايي به بزرگي ‪ ۵/۵ ،۶‬و ‪ ۴/۷‬ريشتر (مقياس دروني زمين) پنجشنبه شب و صبح جمعه مناطق شمال استان لرستان (بروجرد و دورود) را لرزاند كه در اثر آن ‪ ۷۰‬نفر كشته و يك هزار و ‪ ۳۰۰‬نفر مجروح شدند.


---> دبيركل. اتحاديه‌ي عرب. بازماندگان زلزله. لرستان. تسليت. ايرنا.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 19:44  توسط نیکی | 
سلام بچه ها

بالاخره در تردید گذاشتن یا نذاشتن مطلب تصمیم گرفتم بمونم و آپ کنم.

اولا بگم که هنوزم احتمال زلزله شدیدترمیره

عرض کنم که دریاچه گهردر اثر یه گسل به وجود اومده و هر لحظه ممکنه

یه فاجعه اتفاق بیافته همون طور  که میدونید بزرگترین زلزله ایران مال همین

دوروده که ۱۰۰ سال پیش بوده با هفت و هشت دهم ریشتر .

الان آماردقیق تلفات ۶۸ نفر کشته و ۱۲۶۷ نفر زخمیه.

من خودم شخصا به چند تا از روستاهای اطراف سر زدم

حدودا ۳۳۰ روستاهای اطراف از ۲۰ تا ۱۰۰ درصد تخریب شدند.

مثلا تو یه دهات که من رفتم به هر ۶ خانوار فقط یه چادر میدادن در حالی که

آقایون مسوولان اعلام کردن که عملیات اسکان همه انجام شده جالبه نه؟

نکته جالب اینجاست که تمام مردم شهر دیشبو تو پارکا و کنار خیابونا بودن.

تازه جالبتر اینجاهه که من خودم همش بیرون بودم و دقیقا هر وقت میومدم

زلزله میومد . همه با ما سر لج دارن حتی زلزله

امیدوارم که زنده باشم و هنوزم بتونم مطلب بزارم

اگرم چیزی شد اگه خوبی  بدی چیزی دیدید به بزرگواری خودتون حلال کنید

نیکی

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 14:29  توسط نیکی | 
سلام بچه ها

خوبید

خدایا شکرت هنوز زنده ام و اونایی که دوستشون دارم هم همین طور.

الان اصلا نمیتونم زیاد مطلب بزارم. چون اون کافی نتی که توش نشستم هر لحظه

ممکنه خراب بشه سرمون.

اینشالله اگه عمری شرح زلزله رو کامله کامل از دید خودم میزارم.

ضمنا آقا اسفندیار باعث افتخاره حتما تبادل لینک میکنیم.

قربونتون برم

نیکی

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 13:51  توسط نیکی | 
سلام

بچه ها اینم از داستانک شماره ۵ بخونید و نظر بدید

فرشته بيكار

مردي خواب عجيبي ديد.

او در عالم رويا ديد كه نزد فرشتگان رفته و به كارهاي آنها نگاه

ميكند.

هنگام ورود ، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول

 كارند و تند

تند نامه هايي را كه توسط پيك ها از زمين مي رسند، باز مي

 كنند و آنها راداخل جعبه هايي ميگذارند.

 مرد از فرشته اي پرسيد« شما داريد چكار ميكنيد »

 فرشته در حاليكه داشت نامه اي را باز مي كرد، جواب داد

اينجا بخش دريافت است، ما دعا ها و تقاضاهاي مردم زمين را

كه توسط فرشتگان به ملكوت ميرسد به خداوند تحويل ميدهيم

مرد كمي جلوتر رفت . باز دسته بزرگ ديگري از فرشتگان را ديد

 كه كاغذهايي را داخل پاكت مي گذارند و آنها را توسط پيك

هايي به زمين ميفرستند.

مرد پرسيد شماها چكار ميكنيد

 يكي از فرشتگان با عجله گفت اينجا بخش ارسال است ، ما

الطاف و  رحمات خداوند را توسط فرشتگان به بندگان زمين

ميفرستيم

مرد كمي جلوتر رفت و يك فرشته را ديد كه بيكار نشسته.

: مرد با تعجب از فرشته پرسيد شما اينجا چكار ميكني و چرا

بيكاري

 فرشته جواب داداينجا بخش تصديق جواب است . مردمي كه

 دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب تصديق دعا بفرستند .

 ولي تنها عده بسيار كمي جواب  ميدهند

 مرد از فرشته پرسيد مردم چگونه مي توانند جو اب تصديق

دعاهايشان را  بفرستند

فرشته پاسخ داد بسیار ساده است، فقط كافيست بگويند:

خدايا متشكريم

با تشکر

نظر یادتون نره

نیکی

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 4:55  توسط نیکی | 
سلام بچه ها

خدا لعنت کنه این بلاگفا رو کلی خاطره واستون نوشته بودم

همش پرید ایشالله یه وقت دیگه

واسه خالی نبودن عریضه جدیدترین آهنگ محسن یگانه رو

بگیریدو گوش کنید

www.pmcmusic.blogfa.com

           محسن یگانه > بنویس

با تشکر

نیکی

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 4:42  توسط نیکی | 
سلام

خودمم حدس میزنم حوصله خوندن حرفای چرت و پرتم ندارید

بنابراین این یه آلبوم فوق العاده نیست ولی بدم نیست



 

01 Narafigh

02 Zirabi

03 Sime Akhar

04 Gorg

05 Nazkesh

06 Sarbazkhoone

07 Dota Dadash

08 Toun


خوشحال میشم نظر بدید

نیکی

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 17:40  توسط نیکی | 
سلام

اینم یه عیدی فوق العاده

این یه نرم افزار قویه واسه فرار از فیلتر که کاملا کار میکنه

و جالب اینجاست فقط حجمش ۹۰۰ کیلو بایته

خدا خیرش بده سازنده اشو

دیگه گناه اینکه میرید جایه بد بد میبینید به گردنه من نیست

 

این نرم افزا قوی را دانلود کنید و از دست فیلترینگ نجات پیدا کنید

cproxy

در صورتی که از لینک سبز دانلود نشد روی لینک زیرین کلیک کرده و بعد دانلود فایل را زده

دانلود

در صورت خراب بودن لینک بالا از لینک زیر استفاده کنید

دانلود سی پروکسی

 

برای اینکه این نرم افزار عکس ها را خوب نشان دهد وقتی آن را باز می کنید در لینک پایین تولبارویندوز روی آن کلیک راست کرده وتیک کمپرس ایمیج را برداشته

دیگه باید نظر بدید

نیکی

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 5:14  توسط نیکی | 
سلام بچه ها

خسته نباشید

امیدوارم تعطیلات عید همچین بهتون چسبیده باشه

خوشحالم که هستم و این پستو مینویسم شاید بعضیا راضی

 نباشن امیدوارم که تو سال گذشته کاری نکرده نباشم که باعث

 دلخوری کسی بشه به قول شاعر:

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست

                            هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته به جاست

                                خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد

 

عرض کنم خدمته انورتون  امسال ما موندیم و خونه سماق

مکیدیم و خونمونم پر از مهمون  هر که میومد راست کلیک میکرد

 رو من

ـ عزیزم درست تموم نشده؟

- نه ۳ واحد گذاشتم که نرم سربازی بشینم بخونم واسه

کارشناسی

آخه یکی نیست بگه خره آخه تو که کنکورتم شب امتحان قبول

 شدی چطور میخوای کارشناسی قبول شی! به هر حال خربزه

 ایه که خوردم و فکر کنم که تب و لرزش باعث مرگ اینجانب

بشه

دیگه بگم امشب رفتم به قول آقا ابراهیم به چند تا از لر بلاگ ها

سر زدم دیدم نه بابا لر بلاگ هم زیاد داریم امیدوارم لرستانی

جماعت هرجایه دنیا که هست موفق باشه و بتونه به دور بعد

جام جهانی راه پیدا کنه به قول یکی از رشتیایه دانشگاه که فقط

همین یه جکو بلده

یه بار یه لری باباشو میکشه میره مرحله بعد

خدا عقلش بده این ممدرضا رو.

دیگه بگم شیوا خانم کوتاه بیا تو اول یه مطلب در مورد پسرا

گذاشتی حمید هم یه مطلب در مورد دخترا گذاشت اصلا کل کل

 تو وبلاگهایه گروهی طبیعیه نه؟ راستی بد نیست نظر یکی از

 بازدید کننده ها رو بخونی....

سلام


شیوا جون من ایران نیستم و سنم هم شاید 2 برابر شما باشه


حیفه وب به این خوبی یه نویسنده خانم نداشته باشه

 
به هر حال من نمیدونم چه اتفاقی بین شما نویسنده ها افتاده

 
ولی بمون وبنویس


من و بقیه بازدید کننده ها منتظر نوشته هاتیم


با تشکر
شهلا

بعد مرسی از نظراتتون نسبت به داستانکا سعی میکنم شماره

 ۴ رو همین امشب بزارم

راستی گنجی هم آزاد شد البته خبر خیلی تاخیر داره

 

قیافش شده مثه صدام بنده خدا پلی رو بزنید تا بقیه عکسا رو ببینید

 

مثه فینال ۹۴ که بعد عمری تلویزیون مستقیم نشون داد

و وقتی بازی اینجا شروع شد تو آمریکا روبرتو باجو گریه شم کرده

 بود.

راستی آقای رشنو هم فرماندار دورود شد.

اینم خیلی تاخیر داره خدا کنه تا زمان ثبت این خبر از کار برکنار

 نشده باشه خداییش این دیگه آدم درستیه

دیگه خبری نیست جز سلامتی تمام دوستان

موفق و موید باشید

نیکی

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 4:55  توسط نیکی | 

سلام بر همیه بچه هایه با احساس

مرسی از نظراتتون

اینم از داستانک جدید

 

تغيير دنيا

  بر سر گور كشيشي در كليساي وست مينستر نوشته شده

است كودك كه بودم مي خواستم دنيا را تغيير دهم . بزرگتر كه

شدم متوجه شدم دنيا خيلي بزرگ است من بايد انگلستان را

تغيير دهم . بعد ها دنيا را هم بزر گ ديدم و تصميم گرفتم شهرم

 را تغيير دهم. در سالخوردگي تصميم گرفتم خانواد ه ام را متحول

 كنم . اينك كه در آستانه مرگ هستم مي فهمم كه اگر روز اول

 خودم را تغيير داده بودم، شايد ميتوانستم دنيا را هم تغيير دهم

 

پس شما هم سعی کنید تو سال ۸۵ اول خودتونو تغییر بدید

بعد بقیه چیزا رو

میدونید دوباره ما رو شرمنده نظراتتون میکنید

نیکی

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 4:48  توسط نیکی | 
سلام

اینم یه آلبوم فوق العاده

حتما بگیرید

 

عیدی ما برای طرفداران محسن چاوشی با آهنگ جدید  (برای اولین بار از آهنگهاا دات كام )     

" آلبوم امید آمری - پشت صحنه " www.ahanghaa.com 

www.Ahanghaa.com

 پسورد برای باز کردن فایلها : www.ahanghaa.com 

1-پنجره شب ایرونی [ با همراهی محسن چاوشی و مهدی مقدم و مهدی مدرس ]

2-آنسوی دیدار 

3-پشت صحنه ی زندگی [با همراهی محسن چاوشی ٬ مهدی مقدم ٬ مهدی مدرس و فرزاد فرزین]

4-نگو دیره  

5-شب ایرونی(تیتراژ پایانی) [ با همراهی مهدی مدرس ]

6-پشت صحنه  [ با همراهی محسن چاوشی ]

7-زمستون [با همراهی فرزاد فرزین و مجتبی کبیری ]

8-بوی حسین عاشورا [با همراهی فریدون آسرایی٬مجتبی کبیری و مهدی مدرس ]

9-پرستوها(برای شهدای هواپیمای ‍‍C130) [با همراهی مجتبی کبیری٬حمید خندان٬هوتن جوادی٬محسن فرحی٬بهزاد ابطحی٬فرشید سرباز وطن٬پژمان جمشیدی٬مهدی افشار٬کوروش صنعتی٬امید زندگانی٬داریوش شهریاری و امید آمری]
پسورد برای باز کردن فایلها : www.ahanghaa.com 

مرسی

نیکی

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 0:55  توسط نیکی | 
سلام بچه ها

سال ۸۴ هم گذشت با همیه دوستیا دشمنیا حسادتها عشقها استادا دانشجوها

ولی بیایید کلا از قالب یه دانشجو و یه استاد بیرون بیاییم و مثه یه انسان به سال

گذشته فکر کنیم . آیا یه انسان خوب بودیم. به درد دوستامون خوردیم یا فقط کلک

زدیم.آیا شده که احساساتو طرف مقابلمونو به سخره بگیریم !

آیا شده که زحماته یه سال یه نفر رو فقط و فقط به خاطر لجبازی اونم به خاطر

۲۵٪ هدر بدیم؟

آیا شده فقط فقط و فقط به خاطر یه هوس زندگی آینده یه نفرو نابود کنیم؟ شده؟

آیا شده به خاطر یه اسکناس بی ارزش رفاقتتونو به هم بزنید؟

بهتره اینقده ادای آدمایه خوبو در نیاریم  شاید اونایی که منو بشناسن با خوندن این

 پست میگن زده به سرش!! شایدم. ولی بچه ها بعضی اتفاقات تو زندگی هستن

که وقتی اتفاق میفتن آدمو از خواب خرگوشی بیدار میکنن

ایا ارزش داره من به خاطر یه مشت اسکناس که رقمش مهم نیست انسانیتمو زیر

پا بزارم

امشب اتفاق جالبی واسم افتاد واسه همینه که دارم این پستو مینویسم و بر خلاف

همیشه ایندفعه اصلا نظرتون واسم مهم نیست چون دارم خودمو خالی میکنم

آیا ارزش داره یه برادر به خاطر یه تیکه زمین همیه آبروشو ببازه

شاید به نظرتون احمقانه بیاد ولی حاضرم شرط ببندم  که ۷۰٪ ما حتی وضو گرفتن و

 نماز خوندنو بلد نیستیم شدیم سمبل شیطان مثه کتاب طالع نحس

امشب رفتم تو یه سایت افشا ولی خوشحالم که دیدم هنوز اونقد بی اعتقاد نشدم

که مطالبش روم تاثیر بزاره

به هر حال سال ۸۴ سال خوشایندی واسه من نبود چون بیشتر از دوستی ریا دیدم

امیدوارم که سال ۸۵ طرز تفکر اکثرمون نسبت به همه چیز تغییر کنه هر چند بعیده

واقعا ببخشید چون من اصلا نویسنده خوبی نیستم تدوینگر خوبی هم نیستم

و امیدوارم که سرتون درد نگرفته باشه

با تشکر فراوون

سال خوبی داشته باشید

نیکی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 4:12  توسط نیکی | 
سلام

بازم ممنون که لطف میکنید و داستانکه که چه عرش کنم داستانایه منو میخونید

دارم بازم جمع میکنم لطف میکنید با نظراتتون دلگرممون کنید.

 

 

هديه تولد

مردي دختر سه سال هاي داشت. روزي مرد به خانه آمد و ديد كه دخترش

گرا نترين كاغذ زرورق كتابخانه اورا براي آرايش يك جعبه كودكانه هدر

داده است . مرد دخترش را به خاطر اينكه كاغذ زرورق گرانبهايش را يه

هدر داده است تنبيه كرد و دخترك آن شب را با گريه به بستر رفت

وخوابيد.

روز بعد مرد وقتي از خواب بيدار شد ديد دخترش بالاي سرش نشسته

است و آن جعبه زرورق شده را به سمت او دراز كرده است. مرد تازه

متوجه شد كه آن روز، روز تولدش است و دخترش زرور قها رابراي هديه

تولدش مصرف كرده است. او با شرمندگي دخترش را بوسيد و جعبه رااز

او گرفت و در جعبه را باز كرد. اما با كمال تعجب ديد كه جعبه خالي است

مرد بار ديگر عصباني شد به دخترش گفت كه جعبه خالي هديه نيست

وبايد چيزي درون آن قرار داد. اما دخترك با تعجب به پدر خيره شد وبه او

گفت كه نزديك به هزار بوسه در داخل جعبه قرار داده است تا هر وقت

غمگين بود يك بوسه از جعبه بيرون آورد و بداند كه دخترش چقدر

دوستش دارد!!

مرسی

نیکی

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 4:9  توسط نیکی | 
سلام

از لطف شما نسبت به داستانک ۱ ممنونم حالا شماره ۲ رو بخونید

 

آن سوي پنجره

در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند . يكي از بيماران

اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . تخت

او در كنار تنها پنجره اتاق بود . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد

و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد . آنها ساعت ها با يكديگر

صحبت مي كردند؛ از همسر، خانواده، خانه ، سر بازي يا تعطيلاتشان با هم

حرف ميزدند .

هر روز بعد از ظهر، بيماري كه تختش كنار پنجره بود، مي نشست و تمام

چيزهايي كه بيرون از پنجره مي ديد، براي هم اتاقيش توصيف مي كرد. بيمار

ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون، روحي

تازه ميگرفت.

مرد كنار پنجره از پاركي كه پنجره رو به آن باز مي شد مي گفت. اين پارك

درياچه زيبايي داشت . مرغابيها و قوها در درياچه شنا مي كردند و كودكان

با قايق هاي تفريحي شان در آب سرگرم بودند . درختان كهن منظره زيبايي به

آنجا بخشيده بودند و تصويري زيبا از شهر در افق دوردست ديده م ي شد .

مرد ديگر كه نمي توانست آنها را ببيند چشمانش را مي بست و اين مناظر را

در ذهن خود مجسم مي كرد و احساس زندگي ميكرد.

***

روزها و هفته ها سپري شد . يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن

آنها آب آورده بود ، جسم بي جان مرد كنار پنجره را ديد كه در خواب و با

كمال آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان

بيمارستان خواست كه آن مرد را از اتاق خارج كنند.

مرد ديگر تقاضا كرد كه او را به تخت كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين

كار را برايش انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد، اتاق را ترك كرد .

آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين

نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بياندازد . حالا ديگر او مي توانست

زيباييهاي بيرون را با چشمان خودش ببيند.

هنگامي كه از پنجره به بيرون نگاه كرد ، در كمال تعجب با يك ديوار بلند

آجري مواجه شد!

×××

مرد پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم اتاقيش را وادار مي كرده

چنين مناظر د ل انگيزي را براي او توصيف كند؟

 پرستار پاسخ داد شايد او مي خواسته به تو قوت قلب بدهد . چون آن مرد اصلأ نابينا بود و حتي نميتوانست اين ديوار را هم ببيند

مرسی

نیکی

+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 3:32  توسط نیکی | 
سلام بچه ها

یه چند وقتیه که تو دنیایه آدم مشهورا فضولی نکردیم

حالا وقتشه!!!!

تام کروز و کتی هولمز هم واسه خودشون دارن ول میگردن از بچه هم خبری نیست

کیت اربابان و نیکول کیدمن هم به نظر میرسه روابطشون داره قیریش ماش میشه

این عکسام که قدیمیه ولی یه زنگ خطره واسه اونا که ندیدن

جایه دوری نیست خیابون ولی عصره تهرانه خودمونه

نظر یادتون نره

نیکی

+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 3:24  توسط نیکی | 
سلام الان که رفتم تو پرشین استیت به یه نکته جالب خوردم

وبلاگ ما از اماراتو چک و سوئد و عمان و کویت و.... هم بازدید کننده داره

خیلی باعثه خوشحالیه

به همیه هموطنا از همین جا سلام میکنن و خوشحال میشم که از

نظراتشون استفاده کنم

از شهلا خانم هم که مقیم آمریکاست و اینجا رو میبینه هم ممنونم

چشم داستانک بعدی رو هم امشب میزارم

قربونتون برم

نیکی

+ نوشته شده در  جمعه چهارم فروردین 1385ساعت 3:8  توسط نیکی | 

يك ساعت ويژه

مرد ديروقت ، خسته از كار به خانه برگشت . دم در پسر پنج ساله اش را ديد

كه در انتظار او بود:

‐ سلام بابا ! يك سئوال از شما بپرسم؟

‐ بله حتمأ. چه سئوالي؟

‐ بابا ! شما براي هرساعت كار چقدر پول م يگيريد؟

مرد با نا راحتي پاسخ دا د: اين به تو ارتباطي ندارد . چرا چنين سئوالي

ميكني؟

‐ فقط  ميخواهم بدانم.

-اگر بايد بداني، بسيار خوب مي گويم: ۲۰ دلار!

۵

پسر كوچك در حالي كه سرش پائين بود آه كشيد. بعد به مرد نگاه كرد و

گفت ميشود ۱۰ دلار به من قرض بدهيد ؟

مرد عصباني شد و گفت : ا گر دليلت براي پرسيدن اين سئوال ، فقط اين بود

كه پولي براي خريدن يك اسباب بازي مزخرف از من بگيري كاملأ در

اشتباهي. سريع به اطاقت برگرد و برو فكر كن كه چرا اينقدر خود خواه

هستي. من هر روز سخت كار م ي كنم و براي چنين رفتارهاي كودكانه وقت

ندارم.

پسر كوچك، آرام به اتاقش رفت و در را بست.

مرد نشست و باز هم عصباني تر شد : چطور به خودش اجازه مي دهد فقط

براي گرفتن پول از من چنين سئوالاتي كند؟

بعد از حدود يك ساعت مرد آرام تر شد و فكر كرد كه شايد با پسر

كوچكش خيلي تند و خشن رفتار كرده است . شايد واقعآ چيزي بوده كه او

 

براي خريدنش به ۱۰ دلار نياز داشته است . به خصوص اينكه خيلي كم

پيش ميآمد پسرك از پدرش درخواست پول كند.

مرد به سمت اتاق پسر رفت و در را باز كرد.

‐ خوابي پسرم ؟

‐ نه پدر ، بيدارم.

‐ من فكر كردم شايد با تو خشن رفتار كرده ام. امروز كارم سخت و طولاني

بود و همه ناراحت يهايم را سر تو خالي كردم . بيا اين ۱۰ دلاري كه خواسته

بودي.

پسر كوچولو نشست ، خنديد و فرياد زد : متشكرم بابا ! بعد دستش را زير

بالشش برد و از آن زير چند اسكناس مچاله شده در آورد.

 

مرد وقتي ديد پسر كوچولو خودش هم پول داشته ، دوباره عصباني شد و

با ناراحتي گفت : با اين كه خودت پول داشتي ، چرا دوباره درخواست پول

كردي؟

پسر كوچولو پاسخ داد : براي اينكه پولم كافي نبود ، و لي من حالا ۲۰ دلار

دارم. آيا مي توانم يك ساعت از كار شما را بخرم تا فردا زودتر به خانه

بياييد؟ من شام خوردن با شما را خيلي دوست دارم ... !!!

نیکی

نظر یادتون نره ها

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 2:39  توسط نیکی | 
سلام بچه ها عیدتون مبارک

اینشالا که سال خوبی واسه خودتون و خانواده تون باشه

آقا سجاد زحمت تبریکو کشیدن و من اینقده بی حوصله بودم با اینکه همش

 وصل بودم ولی آپ نکردم ببخشید دیر آپ کردم قول میدم دیگه تکرار نشه

راستی یکی اس ام اس داده بود گفته که آپ نمیکنی مردی؟؟؟

نه خیر آقا به کوری چشم دشمنا سالمه سالمم

عرض کنم که میخوام مثه شیوا یه پروژه بزنم به نام داستانک

داستانهای عاطفی  کوچیک و خوشگل

من میزارم به شماره امیدوارم که خوشتون بیاد

دوستتون دارم دوباره عیدتون مبارک

نیکی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1385ساعت 2:33  توسط نیکی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو


درباره وبلاگ
این وبلاگ متعلق به هیچ گروهی نیست و فقط برای دل خودم می نویسم

پیوندهای روزانه
دورود(اسفندیار خدایی)
مرد پیر
وبلاگ جوان
nadiasun
دورود دات کام
عشق پاک
انجمن معدن دانشگاه آزاد تهران جنوب
mathboys
دانشگاه آزاد کرمانشاه
دانشگاه آزاد واحد تهران جنوب
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1386
مهر 1386
مرداد 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384

 

 

آرشیو موضوعی
طنز
داستان
وقایع
عمومی
موسیقی
تبلیغ
جک
حاشیه سینما و موسیقی روز دنیا
برنامه امتحانات
مقاله
پاسخ به نظرات شما
کتاب
سیاسی
داستانک
پروکسی
نامه های عاشقانه نیما

 

نویسندگان
نیکی
dww
فایر
kidnap
صبا
شیوا
st2
fofo-music
پیوندها
دانشگاه آزاد قزوین
پارسوماش
غزل قصه آدمکها
پیش بینی لیگ برتر
فوفو موزیک
آموزشکده فنی و مهندسی واحد سما سبزوار
کوهنورد
چتر خیس
اخرین اخبار و مقالات برق به همراه دیکشنری تخصصی
سو وشون
خانه بختیاری
چشمان سبز اجایر
دانلودجدیدترین فیلمها ,آهنگها,بازیها
دانلود نرم افزار کاملا رایگان
یک لر بلاگ
دانشگاه صنعتی شیراز
مهربون ترین دختر دنیا
دانشگاه آزاد شبستر
دانشگاه آزاد ابهر
تیم فنی و مهندسی آناهیت
منشور عشق بازی
دانشگاه آزاد نقده
دانشگاه آزاد تاکستان
آقا مهدی(بچه خرم آباد)
خاطرات یک پرنسس
دانشگاه آزاد واحد چالوس ونوشهر
یک کلام ختم کلام عشق منی
عکسها و اخبار ورزش لرستان
آقا محمد(بچه دورود ) نرم افزار
عکسهای هنرمندان

 

 

 





Powered by WebGozar

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
صالح